دوزاده سال مدرسه و چهار سال دانشگاه و پنج سال سرکار ؛ دیر رسیدم. بچه رو هم دیر بردم مدرسه!
...چطور تا حالا صدای پخش شدن قرآن از ضبط صوت مدرسه و بعدش صدای پخش سرود ملی رو نشنیده بودم ؟ شاید چون امروز اولین بار در عمرم و آخرین بار در عمرم هست که دختر دردانه ام ؛ یعنی دختر دردانه اولی ام ؛ را برای اولین بار فرستاده ام مدرسه و توی کیفش یک ساندویچ تست کره و عسل گذاشته ام که گفت:" مامان ! عسل کم بذار نریزه از لای نون!" بعد یک موز نصف کردم با پوست...خودش پیشنهاد داد. مثل احمق ها بهش گفتم :" آوا ! تو که یه موز کامل نمی خوری...اگه حلقه هم کنم سیاه میشه تو ظرف..می خوای هلو ببر !".... جواب داد:" خوب کاری نداره ...با پوست نصف کن ؛ من سرش که سیاه میشه رو نمی خورم.بقیه اش سالم می مونه !" من هاج و واج نگاهش کردم. گذاشتم تو همون کیفی که گلمریم و خانوم شین و مامان ارشک براش خریده بودند.
اون هفته که مانتوها و مقنعه ها شون حاضر شده بود؛ من و شوهرم و دخترام و داداشم ....یعنی به نوعی ترکیبی از عزیزترین آدمهای زندگی ام ؛ رفته بودیم تو جنگل ، یه ویلا اجاره کرده بودیم و کباب و باقالی قاتق می خوردیم و شبها تو تراسش سه تایی ( بی بچه ها ) سیگار می کشیدیم. داداشم یه بار بهمون گفت:" شما خوش بخت ترین زن و شوهری هستید که در زندگی ام دیدم."
آره ؛ اینطوری شد که وقتی برگشتیم ؛ پارچه فروشها اعتصاب کردند و سه تا از مادرها دو دست مانتو برای بچه ها خریدند و به آوا و دو تا دیگه از بچه ها ؛ مانتو نرسید. اینطوری شد که امروز و تا آخر این هفته با تی شرت و شلوار لی میره . شاید برای همینه که صبح اشک نریختم . ولی الان دارم اشک می ریزم. از تصور چتری های کج و معوج که دیشب خودم تو حموم کوتاه کردم زیر مقنعه ای که شنبه هفته بعد سرش می کنه و مثل فرشته ها میشه و از دامنم پر می زنه .... چقدر این زنیکه داد میزنه!
مدرسه آوا رو خیلی دوست دارم. شیک نیست .درست مثل مدرسه هایی که خودم رفتم . ولی مدیر و ناظم ومعلمهاش می خندند ؛ درست برعکس مدرسه هایی که من رفته ام و درست برعکس مدرسه سر کوچه مان که چه خوب شد آوا رو اینجا ننوشتم و صبحها سه ربع با ماشینی که همین هفته پیش خریدم و ذوق می کنم از بوی نویی اش ؛ می برمش . دو ساعت دیگه با نوا ؛ میریم دنبالش و بر می گردیم دوتایی شوید پول با مرغ می خوریم .
زنک ساکت شد؛ حنجره اش جر خورد یعنی ؟ لابد رفت چایی بخوره گلوش وا شه برای زنگ تفریح بعدی.....خدا کنه خانم صبور هیچ وقت سر آوا داد نزنه.
بعدا نوشت: خانه ؛ بی تو مرا حبس می شود.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...