هر روز صبح که بیدار می شم ، تصمیم می گیرم زن دیگه ای بشم.اول صبح ، خصوصا اگه آوا مدرسه باشه و نوا خواب باشه و ظرفها رو چیده باشم تو ماشین و میزهای آشپزخونه رو دستمال کشیده باشم و مثلا با یه لیوان چایی پشت کامپیوتر باشم ، همه چیز اینقدر خوب و خوشحال به نظر میاد که جون می ده واسه اینکه آدم ، بشینه هی تصمیم کبری بگیره.از همین لحظه ( بعد از اینکه میزان صبحانه رژیم رو رعایت نکردم و سیر سیر هستم) تصمیم می گیرم دیگه رژیم رو رعایت کنم. از همین لحظه به اعصابم تسلط بیشتری خواهم داشت ! دیگه اینقدر عصبانی نمیشم...لبخند می زنم...به به چه دنیای خوبی. چه هوای دلپذیری ! عیب نداره ...همه چیز عالیه .

یه چند دقیقه ای یا گاهی یکی دو ساعتی این حال خوش ادامه داره ، شاید از فرط خوشحالی و شادمانی مثلا یه اس ام اسی هم به دوستی بدم و اگه مامانم تلفنی بگه که واسه کنکورِ داداشم نمی تونن تو خونه تلویزیون نگاه کنن و درآمد یه ماه من رو باید بدن یه جلسه به معلم خصوصی ریاضی و اینها ، بهش می گم ای بابا ! مادر من،  مثبت اندیش باش...صبور باش. زندگی همینه دیگه. زن باید اینجوری باشه و اونجوری باشه  و بر اعصاب خویشتنِ خویش مسلط باشه  و .....( یعنی مثلا مثل من باشه !)

بعد... از نزدیکی های ظهر که نه ، تقریبا از ظهر به بعد اون روی سگ که چه عرض کنم ، اون روی گرگ یا شیر یا دیوانه یا خل یا غربتی یا زن دهاتی یا بیسواد یا داغون یا هرچی ِ من خودش رو نشون می ده ! خسته میشم. از نوا خسته میشم. دلش می خواد همه اش بغل باشه. یعنی شبانه روز دلش می خواد بغل باشه ! به جون شما همینطور بغلم نشسته گاهی ترجمه هام رو تایپ می کنم . یا مثلا وبلاگ های شما رو می خونم . یا روی پامه دارم تکونش می دم ، همینطور هم لب تاپ کنارمه کار می کنم. بغلمه وقتی پیاز داغ درست می کنم یا چایی می ریزم !!! یا دارم با آوا زبان کار می کنم یا موسیقی تمرین می کنیم یا هر چیز دیگه که فکرش رو بکنید. گلاب به روی ماه همه تون ....گاهی وقتی می رم دستشویی ، دلم نمی خواد بیرون بیام. آخیش .....از بس که تو دستشویی نوا نیست! هر وقت خوابش بیاد – که اصولا در شبانه روز زیاد رخ نمی ده چون همه اش بیداره !- یک غربتی بازی و ونگ ونگی راه می اندازه انگار کتکش می زنن. بیچاره ام کرده.

خلاصه هر شب که همه شون می خوابند تصمیم می گیرم از فردا صبحش آدم صبور و با ادبی بشم و هر صبح که گرفتاری های صبحگاه تموم میشه ، پیش از اونکه گرفتاری های ظهر گاه آغاز بشه هم همینطور...ولی نمیشه که نمیشه که نمیشه ! همه اش از خودم می پرسم یعنی وقتی دنیا اینقدر خوب بود که نوا ، از صبح تا شب و از شب تا صبح بیدار نبود و نق نمی زد ، اون موقع که زندگی با همه سختی های همیشگی اش ، اینقدر پر از صدای بچه زرزرو نبود، من چه حالی داشتم که قدرش رو ندونستم.... دلم لک زده واسه خوابیدن ، واسه سکوت ، واسه آرامش و واسه اینکه یه نفر پیدا بشه جای اینکه بهم بگه " خیلی هم طفلکی آرومه ؛ بچه های دیگه رو ندیدی تو !" بهم بگه " آخی....می دونم خیلی سخته." همین.

راستی چرا من تو موضوع مطالب ، "خستگی" ندارم؟؟؟؟؟ یا " خستگی مفرط" یا " بُریدن" یا " کم آوردن" یا " مُردن" ؟؟؟؟