شرحی تصویری از سال جدید ما
خلاصه که زندگی خوب است و اینقدر کار هست برای انجام دادن که کسلی بهارانه اصلا به سراغم نیامد.اینقدر در حین رانندگی و زیر دوش (که تقریبا تنها زمان هایی است که کسی بهم آویزان نیست) به آنچه قرار است در وبلاگم بنویسم فکر می کنم و در ذهنم نقطه و کاما و علامت سوال و علامت تعجب می چینم که یادم می رود اصلا اینها را هیچ وقت ننوشته ام.جوگیر می شوم که ببینم اگر بنویسم چه کامنتهایی ممکن است دریافت کنم.خلاصه یک آرشیو نانوشته و ناگفته هم در کله ام دارم.یک وبلاگ مجازی اندر مجازی...
همه چیز خوب است.زندگی را دوست دارم کما فی السابق.گاهی حرص می خورم و بقیه اش می خندم به تلخی ها.بچه ها خوب هستند.آوا روزهای آخر مدرسه را سپری می کند و آستین های روپوش مدرسه اش برایش کوتاه شده اند.موهای خودش را هم که بعد از شش سال کوتاه کردیم.گفته بودم؟
نوا هم خوبه.نمی خوابد البته .آوا یادش داده دست می زند.خیلی هم خنده دار دست می زند و وقتی بای بای می کند نمی داند باید با آن کسی که دارد از او دور می شود خداحافظی کند اصولا با من که همراهش هستم بای بای می کند.اگر آوا وسط خاله بازی های تنهایی خودش یک جا بگوید "خداحافظ" نوا از این سر خانه بای بای می کند! با چه کسی ، خودم هم نمی دانم.این عکس ها هم از عید تا حالا...
اگر نوا مدرسه می رفت:

روز عید، سر سفره هفت سین:

بوس های سیزده بدری خواهرانه:

گفتم که آوا دست زدن یادش داد.این همون روزی که داشت بهش یاد می داد:

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...