خیلی وقتها ، یعنی در واقع بیشتر وقتها از اینکه هیچ کس نمی تواند به قلبم و کله ام نفوذ کند و همه جا را خوب وارسی کند و ببیند چه خبر است ذوق می کنم و به خودم می بالم.گرچه آدمی هستم که پنهان کاری و موذی گری نمی دانم و کلی از دوستان و آشنایان وبلاگم را می خوانند ، ولی باز هم هزاران هزاران راز هست که توی دل خودم هست و هیچ کس ازشان خبر ندارد.

داشتم می گفتم که خیلی وقتها از اینکه می توانم مرموز باشم و هیچ کس نفهمد الان توی دلم چه خبر است همچین بگی نگی ذوق هم می کنم و یواشکی بشکن می زنم و گاهی جلوی آینه دستشویی از آن لبخندهای موذیانه و ریز به خودم می زنم که یعنی ای ول بابا پنهون کار ، بابا مرموز ، بابا پیچیده و این حرفها....

ولی گاهی هم مثل همین روزها پیش می آید که شبیه همان بادکنک هایی می شوم که یک بار داداشم برای آوا باد می کرد ، اینقدر باد می کنم و هیچ سوپاپ اطمینانی نیست که دلم می خواهد بترکم.منفجر بشوم.بیرون بریزم و مثل آتشفشان همه جا را پر از گدازه کنم.گیرم در این بین خیلی ها از جمله عزیزانم، در این گدازه ها بسوزند.کوه اگر کوه هم باشد روزی می رسد که دلش بخواهد بترکد.

به بهزاد می گفتم دلم می خواهد راست بگویم. نه اینکه الان دروغ می گویم .نه....ولی همه حقیقت را نمی گویم.یعنی حتی ده درصد از حقیقت را هم نمی گویم. به شما هم نمی گویم.رویم نمی شود ببینمتان و بدانم از رازهایم باخبرید.اگر یک روز حال خودم را نمی فهمیدم شاید می نشستم برای بهزاد یا شما یا دوستان دیگرم می گفتم چقدر سنگ روی سینه ام هست.چقدر آدم هست که دوستشان داشته ام یا دارم ولی نمی توانم به کسی بگویم و چقدر آدم هست که دوستشان نداشته ام یا ندارم و باید به اقتضای مصلحت زندگی بهشان لبخند بزنم.بهشان نمی گویم دوستشان دارم.دروغ نمی گویم.ولی نمی توانم حقیقت دلتنگی ام برای خیلی ها را هم به زبان بیاورم. اصلا دلم برای خودم تنگ می شود.برای خودم که تنها هستم و این تنهایی را هیچ گونه نمی شود از یاد برد.مردها آدمهای خوبی هستند که نمی توانند تنهایی ات را خوب کنند.فکرشان مشغول اقتصاد و سیاست و  قیمت ارز و موقعیت های شغلی و چیزهایی به مراتب مهمتر از زن شان است.این است که عشق هم نمی تواند مانع تنهایی این روزها و بقیه روزهایم شود.

دلم چیزهایی می خواهد که نمی توانم به زبان بیاورم و از همین می ترکم.غصه هایی هست که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند درستشان کند.در خاطرات کودکی ام چیزهایی هست که اگر بگویم مادر و پدرم غصه می خورند و روزهای این روزها هم.اگر همه رازها را بگویم بهزاد غصه می خورد.دروغ نمی گویم.ولی همه حقیقت در قلبی است که دیگر توان تحملش را ندارد.یک مشت مزخرف طبق معمول نوشتم.گمانم بحران سی سالگی است.این یک راز را برایتان فاش می کنم که دلتنگم از سی سالگی که در آن فکر می کنم ده سال جوان نبوده ام.هیچ وقت جوان نبوده ام و حالا به یکباره پیر می شوم.دلداری ام ندهید.همین.