وقتی زنی با داشتن بچه سر کار می رود و عصر ها خسته برمی گردد و زیر لب به خودش و دنیا فحش می دهد و احساس اسب بودن بهش دست می دهد، فکر می کند اگر کار لعنتی اش را رها کند و به بچه و زندگی اش و البته خودش برسد ، حالش خوب می شود.خوب البته حالش خیلی بهتر می شود و از دید خیلی ها اوج این خوشبختی در این است که یک کاری که بشود از داخل خانه هم انجامش داد هم پیدا کند و حالا درآمدش یک پنجم درآمد شوهرش هم بود عیب ندارد.خرج خانه را که یک نفر دیگر می دهد او قرار است احساس بیهودگی نکند و سرش هم کمی گرم باشد.

ولی  موضوع این است که من الان در همان شرایط هستم.یعنی مجبور نیستم مثل خیلی از شما صبح ها بچه حاضر کنم و به مهدکودک ببرم و تمام روز عذاب وجدان لعنتی اش رهایم نکند، مجبور نیستم به هر توهین و متلک و مزخرفی که باب است مدیران ایرانی - البته نه همه شان- به کارمندان زن ایرانی می گویند گوش کنم و مجبور نیستم نگاه های مردان ایرانی -نه همه شان البته- به زن کارشناس فروش ایرانی که یادشان می رود آمده چه بفروشد را تحمل کنم ،خیلی چیزهای دیگر هم دارم و خوشحالم بابت داشتن آنها که نتیجه این خانه ماندن است.یکی اش دختر دومی ام که اگر اداره رو بودم هرگز راهش نمی دادم به دنیای بی مادری گندیده ای که خودم در آن بزرگ شدم.کاری هم دارم که می شود از خانه انجامش داد و درآمدش اگر بچه ها بگذارند چندان بد هم نیست.یعنی همین دیشب که خانه شیدا بودیم و بهش گفتم شدم همان دانشمند قورمه سبزی که نوشته بود، بهم گفت که درآمدم تقریبا مثل یک کارشناسی است که روزی هشت ساعت باید از این سر شهر برود آن سر شهر !

ولی فکر نکنید این پایان ماجراست....من یک آدم بیچاره ای هستم که از کودکی زیر فشار این بودم که به من گفتند "باهوش" هستم و به خدا هیچ وقت ادعای باهوشی نداشتم ولی از بس مجبور بودم به خودم و به بقیه ثابت کنم باهوش هستم کارهای عجیب و غریب و سخت کردم.مثلا مهندسی مکانیک خوندم یا کار سخت با ماموریت و ساعت کاری زیاد داشتم.یا اصلا دو تا بچه دارم ! خودش کار سختی است به خدا ! بچه ام خوب تربیت شده و همه فکر می کنند چون من باهوش هستم او بچه بی آزاری است.نه او بچه چندان بی آزاری هم نیست .من آنقدر باهوش نیستم که از این خانه ماندن استفاده کنم و خلاق باشم و یک کار شخصی راه بیاندازم و بقیه بگویند چقدر با عرضه ام.اصلا خسته ام از اینکه بقیه من را بالا ببرند و من برای اینکه بهشان ثابت کنم درست فکر می کنند یه کار گنده بکنم.اصلا نمی خواهم کارهای بزرگ بکنم و ماشین های بهتری سوار شوم و خانه بهتری داشته باشم.همین ترجمه و تدریس زبان را که دارم شروع می کنم دوست دارم .همه همین ها را دوست دارم و آنچه دوست ندارم این است که تحت فشار خود ِخرَم و بقیه باشم از اینکه چرا آدم مهم تری نیستم و کفش پاشنه دار و لباس فرم نمی پوشم و چند تا پرونده و یک کیف لب تاپ به دوشم آویزان نیست و از طبقات بالا نمی روم و پشت میز نمی نشینم؟

دلم می خواهد دست از سرم بردارند و از من نخواهند کار مهمی بکنم.اصلا چرا فکر می کنند دنیا اینقدر جای مهمی است که باید در آن یک کار مهمی انجام داد؟ اینقدر جهان را جدی می گیرند که اعصابم خرد می شود.مگر حتما باید از آدم اسمی در جهان بماند؟ می خواهم صد سال هیچ کس اسمی هم از من نداند و چند صد سال بعد من هم بروم پیش همه آن موجودات ریزی که یک روز در اعماق اقیانوس به دنیا می آیند و چند صباحی می خورند و می خوابند و مدفوع می کنند و جفت گیری می کنند و بعد هم می میرند.هیچ کس هم اسمی ازشان نمی برد و سالگرد تولد و مرگ شان را جشن و عزا نمی گیرد و برایشان مقبره طلا نمی سازد و اسم هیچ خیابانی را به نام شان نمی کند.همه من را تحت فشار موفق شدن می گذارند...خودم ، بچه های آینده ام وقتی بزرگ شدند و یک روز بهم گفتند مامان ! یه عمر قورمه سبزی پختی و هیچ غلطی نکردی....بهزاد و مامان و بابام و خواهر و برادر و فامیل و ....

اصلا هر کس که فکر می کند من آدم شکست خورده ای هستم که مدرکم توی کمد دیواری خانه ام خاک می خورد ، خر است !