چندین وقت پیش ، یه بار تو صف طویل عابر بانک بودم و یه آقای حدود 45 ساله متشخص هم جلوی من بود.وقتی نوبتش شد یهو یه خانوم چیتان فیتان همچین باریک و بلند و موی زرد و آرایش غلیظ اومد و با ناز و عشوه ای فراوان گفت:" آقا ببخشید ، من فقط می خوام یه موجودی بگیرم." 

مطمئن بودم به خاطر ناز و عشوه بی حد و حصرش پاهای آقای متشخص شل می شه و می ذاره خانوم به کارش برسه و دوان دوان بره سر قرار لابد ! ولی در کمال ناباوری و در پیش چشمان حیرت زده من و بقیه آدم های معطل در صف ، آقا بهش گفت:" خانوم مگه بقیه ما چقدر کار داریم؟ لطفا بفرمائید انتهای صف."

البته خانوم نرفت انتهای صف بلکه ایش ایش کنان راهش رو کشید و رفت تا شاید جلوی عابر بانک بعدی یه آقای پاشُل بیابه.

آقای متشخص هم رو کرد به من – که پشت سرش بودم- و گفت:" خانوم ، توهین نشه یه وقت...ولی بعضی از این خانومها فکر می کنند با ناز و عشوه همه جا کارشون پیش میره."

اما....امروز تو صف طویل دیگری از عابر بانک بودم.البته پشت سرم فقط یک نفر بود. داشت نوبتم می شد که کاغذی که شماره حساب دو نفر که باید براشون پول کارت به کارت می کردم از کیفم درآوردم.آقای پشت سری من که با پسر هفده هجده ساله اش اومده بود و حسابی کثیف و چاق و به هم ریخته و گچی بود ، با صدایی کلفت و زورگویانه گفت:" خانوم...مثل اینکه شوما خیلی کار دارید...لیست به این بلندی می خواهید پول بریزید؟ من می خواهم دویست تومان پول فقط بردارم.بذار من پولم رو بردارم شما سر حوصله بِرس به کارت !"

من نتونستم مثل اون آقای اولی نه بگم....از خودم بدم اومد که هیچی نگفتم.از خودم چندشم شد که مثل بز سرم رو انداختم پائین و اومدم کنار تا مردک صد و پنجاه کیلویی چندین بار اعداد مختلف رو به جای رمزش بگه و اشتباه باشه و تازه بلد هم نباشه از عابر بانک استفاده کنه و برای همین پسرش رو ساعت سه بعد از ظهر با پیژامه آورده باشه براش پول بگیره !

نمی تونستم بگم "نخیر آقا...من بیست دقیقه است توی صف ایستادم.شما هم چند دقیقه بایستید زیر آفتاب. " بعد هم رو کنم به مرد دیگری و بگم:" ببخشید ...توهین نباشه بعضی آقایون فکر می کنند به خاطر هیکل شون می تونن به زنها زور بگن."

نمی تونستم چون دقیقا واقعیت همین بود ! هیکلش سه برابر من بود و ساعت سه بعد از ظهر بود و پرنده پر نمی زد. من هم یه زن تنها بودم که یارو با فوت می تونست فرش زمینش کنه.تازه دو نفر بودند. هیچ کدوم از جملات خوش بر و روی حقوق زنان و این خزعبلات به کارم نمی اومد.فقط باید به خاطر ترس از اینکه کسی بهم تعدی کنه ، بزنم کنار و منتظر باشم تا روزی برسه که بعضی از زن ها از بعضی از مرد ها نترسند...