داشتم با خودم فکر می کردم یعنی من میرزاقاسمی خوردن تو مِه سرد رامسر رو اینقدر دوست دارم که به خاطرش با پنج نفر دیگه تو اوج گرما دوازده ساعت تو جاده چالوس اسیر ترافیک باشم. البته که نه ! چقدر خوشحالم که خونه ما خنکه و ملافه هامون نخ صددرصد هستند.

دیگه نمی خوام سرتون را با شرح ماجرای نخوابیدن های نوا درد بیارم.برای آخرین بار یه توضیحی بدم برای آنها که قصد کمک دارند و ضمن تشکر از راهنمایی هاتون باید بگم نوا بعد از ظهر ها اصولا نمی خوابه یا نهایتا یک ساعت .پس نخوابیدن شب نمی تونه به خاطر خوابیدن عصرش باشه. دوم اینکه اگر صبح ها به زور بیدارش کنم ( مثلا قبل از نُه) ساعت یازده صبح می خوابه و دوازده بیدار میشه و روز از نو روزی از نو ! یه چیز دیگه...ایده پارک بردن شبها هم بی فایده بود.چون وقتی از پارک بر می گردیم یک ساعت می خوابه و دوباره بیدار می شه تا ساعت یک نصفه شب. شربت های خواب آور هم فقط خواب آلود کننده هستند و می بینیم بچه بیشتر عصبی و بی حال میشه ولی نمی خوابه. آقایون .....خانوم ها ...رسما کم آوردم.از شدت بی خوابی و بدخوابی کم آوردم.....

دچار دردهای عضلانی عصبی شدم و شب ها از درد انگشت های دست و پا خوابم نمی بره.همه اینها رو می نویسم که اگه دکتری چیزی سراغ دارید که بتونه این مشکل رو یه جوری حل کنه بهم بگید. به خدا ثواب داره.منظورم مشکل نوا بود وگرنه خودم اگه این بخوابه مشکل خاص دیگه ای ندارم فعلا . قول می دم دیگه از بی خوابی هاش ننویسم مگر راه حلی یافت شود و آن وقت شما را در شادیِ خوابیدن ساعت ده شب بچه ام سهیم می کنم.

راستی من قبلا هم چند بار نوشتم از همه مهدکودک های تهران بیزارم و هیچ کدوم رو قبول ندارم.برای اونهایی که راجع به مهدهای آوا سوال می کنند گفتم.دیگه خود دانید.