چند سال اگر نه چند وقتی هست به تولد سی سالگی ام فکر می کنم.تا همین چند روز پیش فکر می کردم تولد سی سالگی ام اینقدر روز مهمی است که باید از چند سال اگر نه، از چند وقت پیشتر برایش برنامه ریزی کنم.گاهی اینقدر تولد سی سالگی خودم را مهم می دانستم که شاید ملکه ، شصتمین سالگرد تاجگذاری اش را مهم نمی دانست.

یه مدت با خودم می گفتم باید از مامانم بخواهم برایم تولد عظیمی برگزار کند و همه فامیل و همه دوستهایم را دعوت کند و با صدای بلند به همه شان بگوید که چقدر از داشتن من خوشحال است !!!! بعدتر دیدم این خواسته کمی لوس است و مامانم لابد اگر حوصله باقلی پلو با گوشت پختن داشته باشد ترجیح می دهد سور قبولی دانشگاه گل پسرش را بدهد.می دانم پسره را بیشتر از من و خواهرم دوست دارد.هر چقدر هم بگوید " وا ! مگه میشه ؟"

بعد پیش خودم فکر کردم اصلا یک میهمانی زنانه بگیرم و همه دوست هایم - اعم از دوستان دانشگاه و وبلاگی و همکارهای سابق و ...- را دعوت کنم و تولد سی سالگی برای خودم بگیرم.آنقدر این توهم در ذهنم پررنگ بود که تصمیم گرفته بودم با پولی که از محل فروش مدرک به دردنخور مهندسی گیرم می آید برای خودم کادو هم بخرم و حتی فکر کرده بودم یک سینه ریز جواهر بخرم !!!!  که البته بعد فکر کردم بهتر است به جایش برای خودم و دل خودم ، اینترنت پر سرعت بخرم.

ولی بعد با خودم فکر کردم دوستهای وبلاگی من که دوست دارند حرف از بچه ها و نق و نوقشان بزنند را بگذارم کجای دل دوستهای دانشگاهی که دارند حرف از ماجراهای بامزه شان با دوست پسرشان می گویند؟ آن وقت این وسط دوست های همکار سابقم چه ؟ برای همین این گزینه را هم به کل حذف کردم.

خلاصه کار به جایی رسید که الان هست.یعنی فکر می کنم شاید بهتر باشد روز پنج شنبه ، ۳۰ شهریور سال ۹۱ که من سی ساله می شوم یا سی سالم تمام می شود و وارد سی و یک سالگی می شم و هنوز نمی دانم باید به خودم بگویم سی ساله یا سی و یک ساله ، بهتر است مثل همه پنج شنبه های تمام این پنج سال اخیر ، صبح دیر از خواب بیدار شوم و عصر که بهزاد از اداره بازگشت سوار ماشین بشویم و برویم شام بخوریم و نیمه های شب ، صدای ضبط را بلند کنیم:

" دستات که چتر عشقه ، به سر من یه سایبونه

شعر عاشقونه ام ، پیچیده خونه به خونه...."

بعد برگردیم خونه و چهار تایی بستنی شیری شکلاتی بخوریم ( دست مریزاد به آنکه این بستنی را ابداع کرد!) بعد اگر به زور و ضرب من بچه ها خوابیدند بریم توی تراس سیگار بکشیم و بخوابیم تا شاید وقتی صبح شد دغدغه روز تولد سی سالگی ام از سرم بیرون رفته باشد چون فردایش بچه ای دارم که می رود کلاس اول. آخر من سی ساله عجولی هستم !