اگه فکر می کنید دیشب در نهمین سالگرد عقدمون کار خیلی خاصی کردیم باید بگم نه.یعنی به نظر من کار خاص یعنی اینکه بهزاد یه روز ساعت پنج و نیم اومد خونه و حیف و صد حیف که باورم نمی شد به این زودی بیاد و تا ساعت ۶ شاگرد داشتم و تا برسم خونه شده بود شش و نیم !

برای کسی که شوهرش به ندرت زودتر از هفت و هشت میاد خونه خودش خیلی خاصه ! یعنی لابد سالگرد ازدواجش براش خاص بوده که دو ساعت زودتر اومده خونه دیگه.نه؟

بعدش بچه ها رو بردیم خونه مامانش.یعنی نباید می بردیم خونه مامانم.چون در فرهنگ تخیلی ما این مرد هست که باید از ازدواج با زنش خوشحال باشه و به عناوین مختلف در سالگرد عروسی به زنش این رو بفهمونه.( یه همکار داشتیم می گفت تو بروجرد - شهرشون- رسم نیست فامیل های عروس تو عروسی بخندند.پرسیدم چرا؟ گفت  : وا ، مثل اینکه فامیل عروس هستند ها!!!!)

بعد هم رفتیم بیرون و بدون بچه ها دو سه ساعتی در آرامش عدم حضورشون بودیم.من از دلتنگی هام گفتم.وقت نشد اون بگه.مثل همیشه من حرف می زنم و اون گوش می کنه.....

یادش  به خیر....نه سال پیش در چنین روزی یعنی فردای روز عقدمون رفتیم کیش و یادم هست وقتی هتل رزرو می کردیم هنوز زن و شوهر نبودیم و نمی شد.یادم هست عاقد حاضر نبود همون روز شناسنامه ها رو بده و ما نگران سفر روز بعدمون بودیم. راستی چطوری بعضی ها با خواستگاری ازدواج می کنن؟ میشه با همه وجود کسی رو نخوای بعد زنش بشی؟ میشه ماه ها با بابات نجنگی و اون نگه زوده و تو نگی می خوامش و بعد وقتی زن و شوهر شدید حس به دست آوردن کسی همه وجودت رو غلغلک نده؟

غلغلک خوبی است...فقط حیف که بعد از نه سال آدم دیگه از این غلغلک خنده اش نمی گیره....