الان هوایی در جریان هست که دوستش دارم.من را یاد خودم می اندازد.یاد ذات حقیقی خودم و نه آن کسی که گاهی مجبورم باشم و نیستم.این هوا هرچه در دلش باشد بیرون می ریزد.طاقت و تاب نمی آورد.همچین که یک ابر کوچک منفی با یک ابر کوچک مثبت به هم می خورند جرقه بین شان زده می شود و هماغوش می شوند و صدای درخشان معاشقه شان تا اینجا هم می آید.خودش را نمی خورد آسمان.خودخوری نمی کند.صبوری نمی کند هیچ.

اگر غم در دلش زیاده از حد کوچولوی توانش شود زار می زند.می بارد. می بارد و آن وقت همه درخت های پارک آرارات زیباتر از همیشه می شوند.همه سنگفرش هایش خیس می شود و سرسره های زمین بازی اش گل آلود. آن وقت دخترکان ظریف و صورتی من سوار سرسره هایش نمی شوند و در عوض این طرف و آن طرف الاکلنگ می نشینند و می خندند.

من به مرد زندگی ام نگاه می کنم که به آنها نگاه می کند.به خودم یاد می اندازم که چقدر داشتن اینها خوب است.به خودم یاد می اندازم که عیبی ندارد مثل همین آسمان تر و آبی گاهی آدم سفره دلش را باز کند.ببارد.من و آسمان پائیزهای بارانی شبیه هم می شویم و این شباهت در روزهای موذی و پر از سوز زمستان کم می شود.

دیروز چند بار بهش گفتم هوای زمستان های خشک و سوزناک را دوست ندارم.از آن هواهایی که معلوم است آسمان غرق ماتم است و مدام خودخوری می کند.هی بغضش را فرو می دهد و سوز خشکی که اصولا در زمستان ها باعث ترک خوردن دست هایم می شود را روانه می کند.اشک نمی ریزد.اشک نریختن آسمان را وقتی غمزده است دوست ندارم.

همین هوا را دوست دارم.هر وقت باران می بارد ، دلم دریای روبروی خانه پدرم را می خواهد .دلم به هم خوردن برگ های خیس درخت نارنج روبروی شوپه را می خواهد .دلم ماهی سفید دستپخت بابام را می خواهد با نارنج تازه و سیر ترشی.....دلم قدرتی می خواهد برای درست کردن همه چیز و شاد کردن همه آدم ها.دلم می خواهد رهایم کنند تا هرچه خواستم ببارم.

سابجکت: عاشقانه های آرام، دلتنگی...