اینجا بدون من....
من ولی عزیز دردانه بابا یا مامان یا هیچ کس نبودم.انگشت اشاره پدرم که در هوا می چرخید از کودکی با من مانده ، حالا بعد از من آن انگشت ها باید پیراهن های صاحبش را اتو کنند.دست های خسته مادرم بعد از من ، ده سال است که سیگار پشت سیگار روشن می کنند و به آشپزخانه به هم ریخته ای می رسند که هیچ کس لیوان هایش را مرتب نمی کند و اجاقش را روشن نگه نمی دارد.
بعد از من در خانه آفتابگیر کوچه شانزدهم دیگر نور نتابید. این را در این ده سال زیاد گفته اند.کسی نیست که اصرار کند همه با هم غذا بخورند.یکی یکی بشقاب را پر می کنند و روی مبل می نشینند و در سکوت کشنده ای که بدون من همیشه آنجا هست، بی بی سی می بینند.دختر عزیز نشده ای نیست که فرحزاد رفتن و بلیط سینما رزرو کردن و سفر برنامه ریزی کردن و قدم زدن در بام تهران و کوه رفتن های جمعه ها را بهشان پیشنهاد بدهد.گاهی باید رفت تا دیده شد.گاهی باید به قول دوستی ، روزه سکوت گرفت تا شنیده شد.
حالا مانده خانه فعلی ام.... بابا دخترها را عزیز می کند و دخترها بابا را...مامان همیشه گم است.معلم دیکته گفته " من مادرم را دوست دارم" ولی حقیقت این نیست.حقیقت این است: " من روی مُخ مادر اسبدوانی می کنم.خواهرم شبها تا بامداد بیدار است.مادرم خسته است.مادر هلاک است.بابا مادر را نمی بیند.مادر چند شب است بدون ژلوفن نمی خوابد.بابا این را هم مثل خیلی چیزهای دیگر نمی داند."
شاید یک روز مثل طاهره ، به همین سادگی ، بادمجان ها را سرخ کردم ، سبزی های کوکو را بسته بندی کردم و در فریزر گذاشتم.نارنگی ها را از انارها سوا کردم و خرمالوهای گندیده را بیرون ریختم. جای انگشت های نوا را از روی میزهای شیشه ای ، آینه ها و شیشه بوفه پاک کردم.جای نوک انگشتان پاهای آوا را هم از روی دیوار کنار تختش. شاید ملافه ها را تا زدم و چراغ ها را خاموش کردم. آن وقت چمدانم را برداشتم و سوار ماشینم شدم و فرار کردم.شاید بروم جایی که دیگر هیچ کس مرا نشناسد .شاید دور از همه کسانی که می دانم دلم برای شان به این زودی ها تنگ نمی شود کمی زیر باران راه بروم و خیس شوم.شاید خودم را در آینه آسانسور همه خانه ها ببینم و کف آسانسور همه خانه ها بنشینم و گریه کنم.شاید به همه آنها که دلم برای شان تنگ شده زنگ بزنم و بگویم چقدر دلم برای شان تنگ شده....شاید به کوچه های کودکی ام بروم و بگویم لعنتی.
شاید بهتر است به کیمیا بگویم گرامر فیوچر که برای یادگرفتنش اینقدر عجله دارد ، فریبی بیش نیست....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...