و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت....غصه هم می گذرد.
حرف زدیم....با هم حرف زدیم و به هم گفتیم راهی نیست جز یافتن راهی تازه...راهی تازه برای جان به در بردن از همه آن چیزهایی که اینطورمان کرده....برای گریز از راهی که تاکنون رفته ایم.
گرچه زود بود برای اینکه بپذیریم اینها را...این حرف ها را باید هضم کرد...باید از جمع دوستان رها شد و آمد خانه این حرفها را دوباره و صدباره نشخوار کرد...باید نیمه شب به موهای پریشان آنکه کنارت خر و پف می کند خیره شد و فکر کرد...باید به گونه های نرم کودکی که با دهانی باز روی تخت نارنجی کوچکش خوابیده دست کشید و فکر کرد.
شیدا ، چقدر زیر چشمهایت پف داشت...یادم رفت بگویم آن شب...
گلمر راست می گوید، آنکه حسرت روحیه اش را می خوریم هر دفعه....بیایید خوب شویم.خودمان از خودمان بخواهیم.خودمان به خودمان دستور بدهیم که خوب شویم.عشق شاید درمانش باشد.عشق کهنه که اصیل است .همان که اصالتش می تواند خوبمان کند.همان که می بردمان به بیست سالگی .عشق هم کهنه اش خوب است.حتی عشق فرزند که نوتر است نمی تواند آنقدر اصیل باشد.در هر صورت بیایید خوب شویم.
سهراب راست می گوید:
لحظه ها عریاننــــد.....
به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان....... هرگــــز!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...