یعنی خود ما هستیم که تغییر می کنیم یا فقط آرزوها تغییر می کنند و خودشان را می چپانند وسط زندگی ما؟ یک روزی یک چیزی آرزو می کنیم و برای به دست آوردنش سگ دو می زنیم و چند سالی صرف رسیدن به آن آرزو می شود ، به دست می آید- البته نه همه شان- بعد که به دست آمد ، کف دستت را نگاه می کنی و دلت می خواهد آرزوی به دست آمده را مثل هسته نارنگی ، که خیلی لوس خودش را جا کرده وسط یک میوه خوش دست که می شود بی چاقو و بی نیاز به شستنِ  دست آن را خورد، پرت کنی یک جای دور.

سختی ماجرا در این است که گاهی باید عواقب آرزویی که روزگاری داشتی را به جان بخری.

حالا چه؟ این کتاب ۳۴۰ صفحه ای که پریروز گرفتم و هرچه چانه زدم ناشر حاضر نشد پول بیشتری از کتاب قبلی به من بدهد ، زل زده به من و می گوید" اهه؟ مگه همین تو نبودی آرزو داشتی کار در خانه بیابی؟" ...

خوب چرا...ولی مگر می دانستم اینقدر پولش کم است و مگر می دانستم صاحب کار جدید مثل مدیر عامل سابق نیست که به ازای همه روزهای تعطیل و همه نیمه شبها و همه ساعت های ۴ به بعد و همه وقت هایی که در شرکت دستشویی می رفتم و چایی می خوردم و وبلاگ می خواندم و با همکاران معاشرت می کردم هم پول بدهد؟؟؟؟؟

نوا بعد از یک پروسه دردناک و تا حدودی چندش ناک و تکراری خوابید و همینطور که خواب بود، موهای پریشان و لپ های نرمش به من گفت:" مگر همین تو نبودی می گفتی دو تا شاید هم سه تا ...آخ که من چقدر بچه دوست دارم!؟"

چرا همین من بودم. ولی مگر من می دانستم که دو سالش می شود و هنوز نق نقوست و شب نمی خوابد و بدغذاست و شربت آهن تف می کند  و وقتی در ماشین هست به جای آرام نشستن مدام می نالد که بیاید جلو بغل مادرش؟

ولی یک چیز را خوب می دانم. بزرگترین آرزوی این روزهایم این است که از این تنش درونی که با خودم دارم کمی تا قسمتی هم شده ، رها شوم. فکر هم نکنم روزی از این آرزو پشیمان شوم.