دوست عزیزم که برام نوشتی کارِت حتما از کار من خیلی مهم تر و بهتر بوده ولی به خاطر دخترت آمدی خانه نشین شدی و بچه ات چون تو بهش احساس امنیت و عشق( !!!!!) در نوزادی دادی حالا التماس می کنه که منو ببر مهد و بچه من در نتیجه کمبود مهر و عشق مادری مهد رو دوست نداشته و باقی حرف هات....بله ...با شما هستم! نه نه نه ...نه فقط با تو که خودت را مینا معرفی کردی.با همه آدم های مثل خودم و مثل تو ! فقط شما یه ذره با بدجنسی با  من حرف زدی یعنی جوری که بعد از دو سال مجبور شدم جواب کامنت تو رو بدم.وگرنه مدت هاست با خواننده هام نمی جنگم.نظر هر کس برای خودش محترمه.

بیا یه اعترافی بکنیم...می دونی تو الان بعد از سه سال خانه نشینی چه حسی داری؟ من که معتقدم تو اصلا هم حس سوپرمادری نداری.اصلا از اینکه سه ساله توی خونه نشستی و فقط پوره سیب و هویج درست کردی خوشحال نیستی.یعنی هستی ولی گمون نکنم این راضیت  کنه.چه بسا که شاید مثل من خوش شانس هم نبودی که بتونی یه کار پارت تایم با درآمد قابل قبول هم پیدا کنی.

احتمالا تو هم مثل من و بقیه مادرهایی که فکر کردیم خونه نشستن و بچه بزرگ کردن کار درست تری است ، الان درگیر این فکری که چرا باید به خاطر زائیدن یک موجود کوچولو و معصوم هیچ وقت نتونیم یه تعادل درست و حسابی بین کار و زندگی مون داشته باشیم؟ تو هم مثل همه زن های مثل ما، از اینکه شان اجتماعی و احترام فردی ات تو جامعه اینقدر کم شده ناراحتی و شب ها بهش فکر می کنی.

یعنی واقعا تو روزی هزار بار از خودت نمی پرسی آیا بهتر نبود کارم را حفظ می کردم؟ البته از کسی که هر دو تا مدلش رو – هم بچه رو ول کردن و هم کار رو ول کردن- تجربه کرده یه قولی بهت بدم....اگه سر کار هم می رفتی ، هر روز از شش صبح تا پنج بعد از ظهر اینقدر احساس گناه می کردی که کف کنی! آن وقت هم روزی هزار بار به خودت می گفتی باید کارم رو ول می کردم و بچه عزیزم رو خودم بزرگ می کردم. عذاب وجدان دیوانه ات می کرد.من می دانم.

بدجنسیه که کسی رو با آرشیو وبلاگش قضاوت کنی. هیچ کدوم از ماها همون نویسنده های آرشیومون نیستیم.همه مون تغییر می کنیم. بهتر نیست به جای این دعواها و کامنت های تلخ و نیش دار– که خودم هم شاید دچارش بودم و باشم- بی خیال این جدال ها بشیم ؟  بیایید با هم بشینیم چایی بخوریم و فقط درددل کنیم که ای وای ، کاش می شد هم بچه هامون رو به بهترین نحوی که لیاقتش رو دارند بزرگ کنیم و هم می تونستیم پا به پای مردها  با خیال راحت بریم سر کار و اضافه کاری هم بمونیم و ماموریت هم بریم و تو دل بچه مون آب هم از آب تکون نخوره.ولی خوب این درد در ادامه همون دردیه که روز تولد دخترت کشیدی.کشیدیم.درد مادر بودنه.

بیا با هم روراست باشیم.من فکر می کنم تو هم دلت واسه خودت و موفقیت های فردی و پیشرفت های شخصی که ربطی به دندان درآوردن و رفع یبوست و قد کشیدن و وزن گرفتن و شعر خوندن بچه ات نداره ، تنگ شده. تو هم دوست داری به جز مامانِ کسی بودن و حتی در اون خیلی هم خوب بودن ، چیز دیگه ای هم باشی.پول دربیاری و با کیف خرجش کنی. بری به جنگ دنیا و فکر کنی که چقدر قوی هستی که به عنوان یک زن بی آنکه کسی مواظبش باشه ، کار می کنی و با جامعه مرد ستیز می ستیزی و پیروز می شی ....و البته  بدونی چیزی به اسم بازنشستگی حداقل واسه قسمتی از وجودت ، وجود داره.وگرنه مادری که بازنشستگی هم نداره جانم.

ولی خوب نمیشه دیگه...یعنی زندگی اینه.همینطوریه که هر کاری کنی در تردیدی که آیا کارِت درست هست یا نه؟ من هم نمی دونم کارم درست بود یا نه که آوا رو گذاشتم مهد ؟ یا کارم درست بود که نوا رو خودم بزرگ کردم یا نه؟ فقط می دونم اگه تو هم سی سالت شده باشه فهمیدی که دنیا به اون خوشگلی و جینگیل مستونی که در دوران توئنیز* فکر می کردیم نیست.

*twenties