امروز روز توست! هرچند روز پاکی توست که مدتهاست ازش دور شده ای....از پاکی و طراوت و باغ و گل و شبنم و رودهای جاری و سنگهای زیبا دور شده ای....دست نامهربان ما انسانها تو را از آنچه لایقش هستی دور کرده است....دست بی لطافت ماست که گلهایت را از شاخه میچیند و در گلدانهای طلایی می میراند....شاخه های درختانت را میشکنیم و درختانت را با بی رحمی از جای در می آوریم و جای آن آجر و سیمان روی هم می گذاریم...بی رحمانه است ...با تو این گونه رفتار کردن.... با تو ...

با تویی که آنقدر بزرگی که هفت میلیارد انسان بر روی تن تنومندت راه می روند و تو دم نمی زنی ...میلیاردها انسان از آبی که در رودهایت جاری است می نوشند و تو باز می بخشی....میلیاردها انسان از گیاهانی که از دل تو می رویند زنده اند و تو می رویانی دوباره و دوباره ....میلیونها انسان از سنگهای زیبایی که در سینه تو پنهان است روزگار میگذرانند....پا به درون حفره های تاریکت میگذارند و تو را می جویند ....تو چقدر مهربانی....شاید همه آن سختی های که کشیده ای سبب شده اینقدر رئوف باشی....پیش آمده که روزها و روزها تشنه بودی و از طراوت باران محروم....درختانت خشکیده اند و پوست سبزت زرد شده از بی آبی ....ولی صبوری کردی تا آسمان در جواب نماز و نیایش مردمان اشک ریخته و باریده بر تو.... چقدر سخت بوده حتما دیدن فرزندانت زمانی که با بی رحمی خون یکدیگر را بر چهره تو پاشیده اند ....چقدر جنگ دیده ای و چقدر صلح که انتظارش را میکشی..... با آنچه ما انسانها ساخته ایم و یکدیگر را با آن میکشیم....

چقدر مهربانی که هرکودکی چشم بر دنیا میگشاید اولین قدمهایش را بر سینه تو می نهد و هر انسانی چشم بر دنیای فانی فرو می بندد در سینه پر از راز تو آرام میگیرد....

چقدر شگفت انگیزی که گوشه ای از تو جنگلهای سر سبز است و سرشار از برگ و درخت برای تنفسی دوباره و گوشه ای زیبایی بی بدیل کویر ......صاف و یکدست.....بی هیچ نشانی از وجود برای تنها شدن و تفکر.....گوشه ای خشک خشک و در انتظار قطره ای آب و گوشه ای دریاهای بیکران و آبی .....بی انتها.....وهم انگیز....

چقدر چوب درختانت را ورق کرده ایم و بر آنها نوشته ایم و ندانسته ایم که کجا می اندازیمشان؟چقدر گندمهای طلایی ات را خوشه خوشه چیده ایم و نان کرده ایم و ندانسته ایم که کجا انداخته ایم؟ چقدر بر تنت زخم زده ایم و طلای سیاهت را از اعماق وجودت بیرون کشیده ایم تا بسوزانیم و بسوزانیم و دود سیاه آن را به یار دیرینه ات (آسمان) دمیده ایم........... خداوند ما را ببخشد و یاریمان کند که بیشتر دوستت بداریم...نگذاریم تو به زباله دانی دنیا بدل شوی....تو بزرگی و پر از شگفتی...پر از آب و سبزی و کوه و دشت...گل بکاریم و گل نچینیم....درخت را نوازش کنیم و بر تنش زخم نزنیم....هر چیزی که میشود دور نریزیم نریزیم......دور انداختن خود فریبی بیش نیست...از اسمش پیدا است ...دور می اندازیم ...دور دور تا نبینیم و فکر کنیم که نیست....نابود نمیشود آنچه به راحتی از خود دور میکنیم...دور میکنیم از خود همین..... نمی پرسیم کجا میرود؟ مادر مهربان ما نمیتواند آنچه ما می سازیم در خود هضم کند...مهربان باشیم با زمین تا مهربان باشد با ما و فرزندان ما ..........