نوا تب داشت، آب بینی اش هم بدجوری آویزان بود.بهزاد گفته بود زودتر از یازده نمی رسد ، فکر کردم بد نیست همانجا – خانه مادربزرگم- بمانم و صبح از آنجا آوا را ببرم مدرسه.با هم شام خوردیم.سالها می گذشت از آخرین باری که با مادربزرگم شام خورده بودم.و البته این بار پدربزرگم دیگر نبود و با یک " خدا رحمتش کند" در موردش حرف می زدیم.شام که خوردیم درست مثل زمان های خیلی دور ، سه تشک کنار هم انداختیم و من و آوا و مادربزرگم کنار هم خوابیدیم. چراغ را خاموش کردیم و تا ساعت دو حرف زدیم.در آن بین یکی دوبار به بهزاد اس ام اس دادم و یادش انداختم که هنوز هم خیلی دوستش دارم.مادربزرگم گفت که شب عروسی شان چون خانه مادرشوهرش فقط یک اتاق داشته ، همه اقوام روی پشت بام خوابیده بودند تا او و داماد با هم در اتاق تنها باشند.رویم نشد بپرسم بقیه شبها چه؟ زمستان ها چه؟ بی خیال معاشقه اُلد فشن پدربزرگ و مادر بزرگم شدم و به معاشقه های امروزی فکر کردم.تکست مسیجی با مضمون لاو آلویز!

یک جایی وسط حرف هایش بی مقدمه گفت:" دیگه شب به خیر.بقیه اش واسه یه شب دیگه."

چشمهایم را بستم و تصویر همه چیزهایی که گفته بود را در ذهنم مجسم کردم.تصویر همه گذشته خودم که بخش مهمی از گذشته او هم می شد.بخش نوه دار شدن! بخش نوه بزرگ کردن.بخش لیمو شیرین پوست کردن برای نوه تب داری که مادرش نیست.بخش تا نیمه شب پای درد دل نوجوانی نشستن که می گوید والدینش درکش نمی کنند.بخش بچه های همان نوه را بزرگ کردن.

بخش حرف زدن برای نوه سی ساله ای که فکر می کند دیگر حرف زدن و درددل کردن هم کافی نیست.شاید بهتر باشد نوه سی ساله سعی کند همین لبخند بی ریشه و دروغین را روی لب داشته باشد و به مادربزرگ هفتاد ساله اش که اینقدر دوستش دارد نگوید که زندگی چقدر تو دهنی به او زده و لبخند واقعی اش را از او دزدیده.همان لبخندی که مادربزرگم ده سال پیش منعم می کرد و می گفت :" اینقدر می خندی آخر دور لبت خط می افته.دختر که اینقدر نمی خنده.وا."