باور کن خنده بر هیچ درد بی درمانی دوا نیست.
یک جایی وسط حرف هایش بی مقدمه گفت:" دیگه شب به خیر.بقیه اش واسه یه شب دیگه."
چشمهایم را بستم و تصویر همه چیزهایی که گفته بود را در ذهنم مجسم کردم.تصویر همه گذشته خودم که بخش مهمی از گذشته او هم می شد.بخش نوه دار شدن! بخش نوه بزرگ کردن.بخش لیمو شیرین پوست کردن برای نوه تب داری که مادرش نیست.بخش تا نیمه شب پای درد دل نوجوانی نشستن که می گوید والدینش درکش نمی کنند.بخش بچه های همان نوه را بزرگ کردن.
بخش حرف زدن برای نوه سی ساله ای که فکر می کند دیگر حرف زدن و درددل کردن هم کافی نیست.شاید بهتر باشد نوه سی ساله سعی کند همین لبخند بی ریشه و دروغین را روی لب داشته باشد و به مادربزرگ هفتاد ساله اش که اینقدر دوستش دارد نگوید که زندگی چقدر تو دهنی به او زده و لبخند واقعی اش را از او دزدیده.همان لبخندی که مادربزرگم ده سال پیش منعم می کرد و می گفت :" اینقدر می خندی آخر دور لبت خط می افته.دختر که اینقدر نمی خنده.وا."
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...