بالاخره باید روزی از این بندهای رنگارنگ و درخشانی که به پاهایم بسته شده ، رها شوم....همان بندهایی که گاه آنقدر نامرئی می شوند و خودشان را در پس ظاهر ِ به ظاهر قشنگ بعضی لحظه ها پنهان می کنند که از یاد می برم چقدر می توانند آزار دهنده باشند.

ولی هر وقت پر و بال ِپر زدن می یابم و لحظه رهایی را نزدیک می بینم ، هر وقت به آسمان نگاه می کنم و تصور لمس ابرهای نرم و خنکش روحم را آرام می کند ، هر وقت روی نوک پنجه هایم می ایستم و آماده پریدن می شوم....ناگهان یکی شان چهره واقعی اش را می نمایاند و زنجیرهای سیاه و سنگینش پاهایم را زخمی می کند...

ولی خوب می دانم که یک روز ، از میان همه این بندها و زندان ها رها خواهم شد و در حالی که پرهایم را به سوی رویاهایم باز می کنم و بالا و بالاتر می روم ، به همه کسانی که پوزخندم زده اند و ایده های ظاهرا متفکرانه شان پر و بال حقیقی ام را سال های سال بسته بود می نگرم...هرچه بالاتر می روم خودشان برایم کوچک و کوچک تر می شوند و اهمیت نظریه های شان کمتر.

آن وقت آنقدر ریز می شوند که از چشم من بادکنک غرورشان خالی می شود و نه من دیگر چشم های سرزنش گرشان را می بینیم و نه آنها می توانند پرنده ای که دور می شود را رصد کنند.

وقتی خیلی دور شدم ، آنقدر دور که نه صدای شان را بشنوم و نه نقطه ای از وجودشان را ببینم ، شاید در یکی از جاده های سرسبز سرزمین مادری ام ، همراه با پرنده های سبکبال روی شاخه یکی از درختان بنشینم و خودم را نوازش کنم و بگذارم باران ، زخم هایم را التیام دهد.