دلتنگی هایم را چرتکه می انداختم ، یکی از این سوی دلم بر می داشتم و سوی دیگر می گذاشتم.بعد دوباره جایش را عوض می کردم و سرجای خودش بر می گرداندم.باید می دانستم ، باید می فهمیدم بالاخره من و دلتنگی چند چند بازی را پایان می بریم.باختم ولی...دلم تنگ بود و هر شب که می خوابیدم یادم می افتاد که یک روز عصر گفت :" تو معمولی نیستی...قشنگی."

بهشان گفته بودم که شب های کویر اینقدر ستاره دارد که دلت نمی آید سرت را پائین بیندازی.برای همین شاید قدیم تر ها که ترس از جانور و آدمیزاد در بین مردم کمتر بود، زیر پشه بندی که روی پشت بام بود می خوابیدیم و با خواهرم مسابقه دیدن شهاب می گذاشتیم.

ولی شب های زن های تنها در کویر ، ستاره ندارد. می ترسند از خانه بیرون بروند.یعنی من می ترسیدم از خانه بیرون بروم و نمی گذاشتم آنها هم بروند.

ما ، زن هایی که بدون مردها به سفر رفته بودیم ، ستاره های مان را خوابانده بودیم تا صبح فردا در کوچه باغ های خاکی و خنک به دنبال هم بدوند، گِل بازی کنند و غروب ، بعد از خوردن یک کاسه آش داغ ، با دست های کوچک شان چوب خشک بیاورند و آتش به پا کنند و هیچ ندانند که دلتنگی در دل مادران شان چه آشوبی به پا کرده است.