کارمند تازه واردی که من باشم لابد به این زودی ها محبوب نخواهد شد
سفید است با گونه های برجسته و موهای نرم...لبهای قیطونی و فقط می خندد...با اینکه از من بزرگتر است مرا یاد جوانی هایم در سال های بین هشتاد و شش تا هشتاد و هشت می اندازد...یاد آن دوران هایی که وارد سالن فروش شرکت می شدم و اینقدر بلند بلند می خندیدم و به همه سلام می کردم که الان خودم هم از یادآوری اش خجالت می کشم...می شود گفت گذشته من است.این یکی شان است.آنکه درست کنار پنجره می نشیند و خوش به حالش که نسیم شمال هر روز به موهایش می خورد و دو تا گلدان پشت سرش روی هره پنجره گذاشته اند.اگر قدرش را بداند. مهربان به نظر می رسد.
آن یکی سبزه با موهای روشن یعنی موهای روشن شده است.سایه اش را با رنگ شالی که به سر می گذارد هماهنگ می کند.روز اول تحویلم نگرفت و نمی دانست که من دیگر بزرگتر از آن شده ام که از سردی یک همکار جدید برنجم.امروز که روز دوم بود عامدانه به سمت استیشن – یا پارتیشن یا خدا لعنت کند این زبان فارسی را- رفتم و بهش سلام کردم و صبح به خیر گفتم.فهمیدم که فهمیده که فهمیده ام که آدم خوبی است و فقط خودش را گرفته تا به یک تازه وارد زیاد رو ندهد.من هم به او فهماندم که فهمیده ام که فهمیده من هم خودم را نگرفته بودم و فقط اقتضای روز اول کار در یک محیط جدید است که باعث می شود آدم نداند باید اول سلام کند یا منتظر سلام بماند.
پشت سرم مردی با موهای کم پشت است که روزی نه ساعت می تواند مونیتور مرا رصد کند و به زودی حتما می فهمد که من وبلاگ نویس معتادی هستم که حتی در روزهای اول استخدام نمی توانم هر روز وبلاگ های محبوبم را نخوانم. او هم روز اول با من حرف نزد ولی امروز مهربان شد.
آن یکی موهایش را رنگ نمی کند.یعنی رنگ کرده ولی الان کلی موی سفید لابه لای های لایت هایش هست .به نظرم کمی بوی عرق می دهد با اینکه خوشگل است.ولی من که نمی توانم به همکار روز دوم چیزی بگویم.باشد که دستی از غیب کمی مام زیر بغل او بزند.
منشی هم جوان و مهربان و خوشرواست...یک پسر بیست ساله هم هست که از همان روز اول بر خلاف انتظارم سلام و احوال خوبی کرد.بااینکه سفید است مرا یاد برادرم می اندازد.
به جز مریم که دوست سابقم بود و دوباره سرنوشت ما را با هم همکار کرد ، دلم به مدیر سابقم خوش است که هنوز بی آنکه بخواهیم گاهی میان حرف ها یادی از خاطرات گذشته می کنیم و شاید همین حرص بقیه را درآورد.یعنی من بودم حرصم در می آمد.شاید حتی حسودی ام هم می شد.تصور اینکه سالها جایی باشم و حق آب و گل داشته باشم و مدیری بیاید و کارمندان سابقش را بیاورد !! سخت است .حق دارند ما را دوست نداشته باشند.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...