احساس خوبي است وقتي كسي در اين دنياي مجازي نگران آدم بشود.ولي جاي هيچ نگراني نيست .ملالي نيست جز شلوغي بيش از حد روزهاي پشت سر هم...

يك حسن پركار بودن و بي وقت بودن اين است كه فرصتي براي فكر كردن باقي نمي گذارد.اشتباه نكنيد.اصلا هم بد نيست.حداقل براي كساني كه اگر بيكار شوند نمي توانند مثل آدميزاد فكر كنند و مدام افكار مسموم و بيهوده در سرشان مي چرخد همان بهتر كه وقت فكر كردن نداشته باشند.آن وقت مثل يك تراكتور رام كه بنزينش را خورده و شب زير سقف گاراژ استراحت كرده ، روزش ساعت شش و نيم آغاز مي شود. 

از آنجايي كه سوال" امروز بچه ها چه مي شوند؟" اصولا شب قبل پاسخ داده شده ، اولين سوال صبح اين است كه ‌" چه بپوشم؟"

باقي سوالات هر روز تكرار مي شوند و دنبال هم مي آيند.راديو روشن مي شود و مجري صبح راديو جوان كه اكثرا دارد خودش را تكه تكه مي كند تا كمي جذاب باشد ، شروع مي كند ....

عصر هم همين طور است.مگر گاهي لا به لاي نعره زدن و لوس بازي هاي مجري ها خبري از دستگيري اخوان المسلمين و نتايج مسابقات ورزشي و واريز يارانه شنيده شود.وگرنه كه اصلا روشن كردن راديو كاري است بس بيهوده.

بقيه روزها مي آيند و مي روند.جدا از اولين حقوقي كه گرفتم و شادم كرد ، كار كردن دوباره را دوست دارم.تجربه باعث شده خيلي به محيط كار و نفس كار و مدير مافوق و مدير ارشد فكر نكنم.يك زماني فكر مي كردم كار مثل شوهر است .يك بار بايد پيدايش كرد و دو دستي به آن چسبيد. حالا ولي در شرايط سخت فكر مي كنم " اين نيز بگذرد..."

آوا كلاس نمي رود.چون نمي توانم نوا را با پرستار تنها بگذارم.همه به من غر مي زنند ولي چندان اهميتي نمي دهم.اين هم يكي ديگر از تجربه هايم است.به زور ِكسي كاري كه از پس آن برنيايم نخواهم كرد.

نوا هم ديگر پوشك نمي شود.چقدر هم اين آخرها گران شده بود.خوب شد تا به اوج تحريم ها برسيم بچه هاي مان را از شير خشك و پوشك گرفتيم.حالا پيراهن چيني كمتر بپوشند به جايي بر نمي خورد.

شما چطوريد راستي؟ چه مي كنيد با گراني و هواي گرم و اضافه وزن و روزي ده ساعت كفش پاشنه دار پوشيدن و گم شدن كارت سوخت و مطالبات كهنه تان از ناشر و بيكاري عصرگاهي بچه هاي تان ؟