گاهي مثل امروز بي هيچ دليل موجهي ، دلم براي روزهاي گذشته ام تنگ مي شود.روزهاي گذشته يعني روزهاي بي عقلي و بي مسئوليتي ( يا وانمود به بي عقلي و بي مسئوليتي ، درست عكس حالا)، منظورم از اين روزها همان روزهاي قبل از بيست سالگي است.

همان روزهايي كه الان يادم نيست چطور سر خودم را گرم مي كردم. وقتي دو تا بچه كه از صبح تا شب به پاي هم مي پيچند نبودند و من هيچ دنبال تغييرات قيمت سكه و ارز و ملك نبودم. همان روزهايي كه اصلا نمي دانستم دنيا چه خبر است و دل دلي كنان براي خودم از اين سو به آن سو مي رفتم و مي گذاشتم رويا و خيال مرا بدجور در بر بگيرد. همان روزهايي كه مشكلات آدم هاي ديگر هيچ ربطي به زندگي ام نداشت و اصلا نمي دانستم كه آدم ها چقدر به هم گره خورده اند. همان روزهايي كه يكي از دوستانم طلاق نگرفته بود و آن يكي مهاجرت نكرده بود و آن ديگري برايم قيافه نمي گرفت.آن روزها همه شان فارغ از فرهنگ و سطح مالي خانواده ها و هرچيز ديگري ، مثل من ساده و بي خيال و خجسته دل بودند.

همان روزها و شب هايي كه دست هايم را زير سرم مي گذاشتم و بي آنكه خستگي در كمتر از چند دقيقه بيهوشم كند ساعت ها به سقف اتاق خيره مي شدم و به آرزوهايم فكر مي كردم.

همان روزهايي كه فكر مي كردم مهمترين اتفاق زندگي آدم اين است كه ديناميك را پاس كند.

ديروز كه آوا بي اجازه سر يخچال رفته بود و يك تخم مرغ برداشته بود وبي هوا آن را انداخته بود و يواشكي زمين آشپزخانه را سابيده بود و دستمال آشپزخانه را هم شسته بود كه مامان نفهمد و البته كه مامان ها همه چيز را مي فهمند ، دلم حتي براي مخفي كاري هاي روزهاي نوجواني هم تنگ شد. ياد روزهايي كه به بهانه استخر از خانه بيرون مي زديم و با خواهرم به گشت و گذار مي رفتيم. واقعا خودم هم نمي دانم چطور در آن گرماي تابستان ، خيابان متر كردن را به آب خنك استخر آزادي ترجيح مي داديم. يك زماني ما چيپس را طوري مخفيانه مي خورديم كه الان گمان نكنم جوان ها با ماري جو آنا هم آنطور برخورد كنند.كيسه اش را در يك كيسه سياه مي گذاشتيم و در سطل آشغال خانه نمي انداختيم.مادرم كه رب گوجه فرنگي كنسروي در غذايش نمي ريخت ، فكر مي كرد يك بار چيپس خوردن حتما مساوي با مرگ است!

دلم همان روزها را مي خواهد.همان قدر بي غم...همان قدر سرخوش...همان قدر بي عقل.

خلاصه دلم مي خواست مي شد چند روزي از همه چيز مرخصي گرفت. منظور كار و بچه نيست. همين فكرها و خيال ها و آينده نگري ها و مسئوليت هاست. دلم مي خواست مثل روزهاي پانزده سال پيش شود.هيچ كس از آدم انتظار نداشته باشد موقر و عاقلانه و بالغانه رفتار كند. اصلا خوب بود اگر سالي يك روز را به نام روز حماقت نامگذاري مي كردند و مي شد در آن روز خاص ، هر حماقتي كرد. اينقدر كارهاي احمقانه زيادي از قديم در دلم مانده ....