ديروز صبح راديو داشت مراسم سنتي ماه رمضان در گذشته هاي سمنان را شرح مي داد.نيمه شب چند نفر طبل مي زدند و حواس شان را جمع مي كردند كه چه خانه هايي روشن مي شود.اگر بعد از كمي چراغي روشن نمي شد مي رفتند و صبح فردا به سايرين خبر مي دادند تا همان روز با هم به عيادت صاحبخانه اي كه يحتمل بيمار است بروند و از سلامتي شان خبر بگيرند كه چرا ديشب سحري نخورده اند؟

اگر فكر كرديد كه با شنيدن اين سنت ها يك " آخي..." گفتم و فكر كردم كه قديم ها چقدر زندگي ها خوب بوده سخت در اشتباهيد.

چقدر خوب است كه اين روزها مردم زياد كاري به كار هم ندارند. چقدر خوب است كه من طبقه پائين يا بالا يا در اتاقي گوشه حياط خانه مادرم يا مادرشوهرم زندگي نمي كنم و هر وقت بخواهم سر بچه هايم داد مي زنم يا با شوهرم قهر مي كنم و هيچ كس نمي فهمد.

چقدر خوب است كه هر وقت خواستم بيرون غذا مي خورم و هر روز كه عشقم كشيد روزه مي گيرم. چقدر عالي است كه دوست هايم را خودم انتخاب مي كنم و فرهنگ قضاوت كردن اينقدر در كشورم كمرنگ شده...حداقل از گذشته كمرنگ تر شده. 

مي دانم كه همه مان هنوز آدم هايي در اطراف مان داريم كه نگاه مان مي كنند و حال مان را به هم مي زنند. وقتي رد مي شويم چيزي در گوش ديگري مي گويند و لبخندهاي معني دار تحويل مان مي دهند. ولي اميدوار باشيد .... تا همين سي چهل سال پيش اگر سحري نمي خورديد بايد بعد از نه ساعت كار و دو ساعت ماندن در ترافيك ، بيست تا ميهمان تحمل مي كرديد كه آمده بودند بپرسند چرا روزه نگرفته ايد؟