كاش اين پاييز خيلي باران ببارد
از اينكه هنوز چهار ماه نشده ، دغدغه هاي آشنا شروع شد.ديروز آوا زنگ زد و گفت كه نوا گريه مي كند و مرا مي خواهد. ياد خودش افتادم وقتي دو ساله بود. وقتي همين قدر كوچك و معصوم و بي پناه بود و مجبور بود ساعت ها در مهد بماند.
دلم خواست كمي سخت تر باشم و با شنيدن صداي " آخه مامانمو مي خوام" مخلوط با بغض نوا بتوانم كه بگويم " هرچه هست با خواهرت هستي...در خانه خودمان ....پيژامه پوشيدي و روزي چهار بار از فريزر بستني در ميآوري و با همان آرامش و خونسردي و بي خيالي كه از لحظه تولد همراهت بود ، روي فرش دستباف كاشان من مينشيني و ميخوري و چكه هاي شكلاتي اش روي فرش مي ماند. پرستارت هست كه هر وقت بخواهي صبحانه و نهار مي آورد و هر وقت بخواهي تو را مي خواباند."
ولي نمي شد....دل است ديگر.همين دو تا آمده اند و بدجوري در آن خانه كرده اند و يك صداي بغض آلودشان باعث مي شود دوباره عذاب وجدان هاي لعنتي ام شروع شود.
در ميان صداي غم آلود نوا كه از ديروز در گوشم زنگ مي زند ، و در ميان انبوه كارهاي عقب مانده و فعاليت و ارجاع و پرونده و درخواست و دستور و ايميل و امثال آن ، در ميان هجوم هورمون هايي كه يادم مي اندازند جسم و روحم بايد تاب اينها را بياورد ، و در ميان لحظه شماري براي شروع صبح هاي باراني خنك پاييز ، فقط يك آرزويم را ميشد برآورده كنم.
اينكه به برادرم بگويم برايم كيك شكلاتي بخرد و بياورد. هرچه پرسيد به چه مناسبت چيزي نگفتم. نمي شد بگويم به مناسبت دلتنگي و درد و اندوه از اينكه فقط همين قدر از دردهايم را مي توانم در وبلاگم بنويسم .همين.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...