يك زماني به دوستانم مي گفتم حتي اگر بدون كنكور قرار باشد در يك دانشگاه ادامه تحصيل بدهم هرگز اين كار را نمي‌كنم. ولي خوب به قول گلمريم " هرگز نگو هرگز" ، 

اخيرا به شدت دلم براي فضاي ياد گرفتن يك چيزي ، هر چيزي، تنگ شده و روحم تشنه چيزهاي تازه است. 

اين روزها در حال و هواي مدادهاي قدبلند و پاكن هاي تميز آوا، با تصور دفترهاي خوشبو و كتاب هاي نو دلم مي‌خواست دوباره پشت يك ميز بنشينم و زل بزنم به يك كسي كه چيزي درس مي‌دهد و همه سلول هاي تنم را گوش كنم و همه چيزهاي تازه را ببلعم. 

 به آوا مي گفتم كه به او حسودي ام مي‌شود. هر روز اينهمه چيزهاي تازه ياد مي گيرد و چقدر چيزهاي تازه آدم را سر حال مي آورد. حسودي ام مي‌شود كه هيچ مسئوليتي ندارد و قرار نيست هيچ كاري در زندگي اش بكند جز يادگرفتن ! ديگران برايش مربي شنا و استاد پيانو پيدا مي كنند و يك نفر بايد دغدغه اين را داشته باشد كه چه كسي او را به كلاس زبان برساند و برگرداند.

او از هيچ يك از اينهمه افكار و سردرگمي و آشفتگي خبر ندارد. چون فعلا غرق در ياد گرفتن همه آن چيزهاي تازه و جديد است كه بر خلاف پيش بيني قبليِ من كه مادرش هستم در خلسه خوشحالي اش فرو رفته است و خسته نمي‌شود. با انرژي و ذوق و شوق بي پايان مي‌رود و مي‌آيد و از اينكه شب ها در تخت براي خودش كتاب مي خواند و از همه چيز دنيا باخبر مي شود مشعوف است. از روي مجله ، دستور دسر بر مي دارد و درست مي‌كند و باورش نمي‌شود كه اين خودش است كه اينهمه  توانمند شده است.

قدر تلاش هاي ما را نمي داند ، شك ندارم. ولي همين كه چندان بازيگوش هم نيست و دوست دارد آهنگساز و غريق نجات شود و براي شان به شدت تلاش مي‌كند، مي‌فهمم كه يك نفر دارد جواب اينهمه مديريت كردن زمان و مكان را كه ديگر از قواي ذهني ما خارج است ، مي‌دهد. بگذريم كه هنوز در دفترش مي نويسد" من 61 ارديبهشت به دنيا آمدم." ( 61 و 16 را هنوز قاطي مي كند!)

بگذريم ، داشتم مي گفتم اگر كلاسي هست كه يك شاگرد نخودي بخواهد من را خبر كنيد. همينطور بنشينم و درس دادن و درس گوش كردن بقيه را تماشا كنم و لذت ببرم. حاضرم گوشه ديوار يك لنگه پا هم بايستم. حتي حاضرم دفترهاي مشق را جمع كنم و اسمم هميشه در "بدها" باشد . داد و بيداد ناظم ها و حراست چي ها را هم به جان مي‌خرم فقط بگذارند آن چيزهايي كه در زمان خودش قدر ندانستم را يك بار ديگر داشته باشم.