باد اومد و داد كشيد....
اخيرا به شدت دلم براي فضاي ياد گرفتن يك چيزي ، هر چيزي، تنگ شده و روحم تشنه چيزهاي تازه است.
اين روزها در حال و هواي مدادهاي قدبلند و پاكن هاي تميز آوا، با تصور دفترهاي خوشبو و كتاب هاي نو دلم ميخواست دوباره پشت يك ميز بنشينم و زل بزنم به يك كسي كه چيزي درس ميدهد و همه سلول هاي تنم را گوش كنم و همه چيزهاي تازه را ببلعم.
به آوا مي گفتم كه به او حسودي ام ميشود. هر روز اينهمه چيزهاي تازه ياد مي گيرد و چقدر چيزهاي تازه آدم را سر حال مي آورد. حسودي ام ميشود كه هيچ مسئوليتي ندارد و قرار نيست هيچ كاري در زندگي اش بكند جز يادگرفتن ! ديگران برايش مربي شنا و استاد پيانو پيدا مي كنند و يك نفر بايد دغدغه اين را داشته باشد كه چه كسي او را به كلاس زبان برساند و برگرداند.
او از هيچ يك از اينهمه افكار و سردرگمي و آشفتگي خبر ندارد. چون فعلا غرق در ياد گرفتن همه آن چيزهاي تازه و جديد است كه بر خلاف پيش بيني قبليِ من كه مادرش هستم در خلسه خوشحالي اش فرو رفته است و خسته نميشود. با انرژي و ذوق و شوق بي پايان ميرود و ميآيد و از اينكه شب ها در تخت براي خودش كتاب مي خواند و از همه چيز دنيا باخبر مي شود مشعوف است. از روي مجله ، دستور دسر بر مي دارد و درست ميكند و باورش نميشود كه اين خودش است كه اينهمه توانمند شده است.
قدر تلاش هاي ما را نمي داند ، شك ندارم. ولي همين كه چندان بازيگوش هم نيست و دوست دارد آهنگساز و غريق نجات شود و براي شان به شدت تلاش ميكند، ميفهمم كه يك نفر دارد جواب اينهمه مديريت كردن زمان و مكان را كه ديگر از قواي ذهني ما خارج است ، ميدهد. بگذريم كه هنوز در دفترش مي نويسد" من 61 ارديبهشت به دنيا آمدم." ( 61 و 16 را هنوز قاطي مي كند!)
بگذريم ، داشتم مي گفتم اگر كلاسي هست كه يك شاگرد نخودي بخواهد من را خبر كنيد. همينطور بنشينم و درس دادن و درس گوش كردن بقيه را تماشا كنم و لذت ببرم. حاضرم گوشه ديوار يك لنگه پا هم بايستم. حتي حاضرم دفترهاي مشق را جمع كنم و اسمم هميشه در "بدها" باشد . داد و بيداد ناظم ها و حراست چي ها را هم به جان ميخرم فقط بگذارند آن چيزهايي كه در زمان خودش قدر ندانستم را يك بار ديگر داشته باشم.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...