گوشي را اگر برندارم...
حالا يادم نمي آيد ششم مرداد چطور شش دقيقه با بهزاد حرف زديم .
بماند.
وقتي به خودم و البته به موبايلم و تلفن سفيد روي ميزم فكر مي كنم يادم مي افتد كه يك آدم تلفني شده ام. يعني همه نقش هايم در زندگي تلفني شده اند.مادر تلفني شده ام كه نزديك ظهر به خانه تلفن ميكند و با دختر كوچكش حرف ميزند تا مطمئن شود خوب است. ساعت دو و بيست دقيقه دوباره به خانه زنگ ميـزند تا مطمئن شود دختر بزرگترش رسيده خانه. تا زمان رسيدن به خانه هم همينطور بايد زنگ بزند و از احوالات شان باخبر شود.
مهر ورزيدن همسرانه مان هم شده تلفني.مگر روزي يكي دو بار وقت كنم زنگ بزنم و غر بزنم از بار مسئوليت ها و او هم اهميتي ندهد.
مادر تلفني و همسر تلفني كه هيچ ، دختر تلفني براي مادر و پدرم و خواهر تلفني براي برادر و خواهرم هم شدهام. تلفني به برادرم ميگويم كه روزهاي فرد يادش نرود آوا را ببرد كلاس زبان و بهش يادآوري ميكنم از آنجايي كه ترم سه است بهتر است مقاومت مصالح و ديناميك را با هم برندارد و به جاي سيالات مي تواند رياضي مهندسي بردارد.
همه امورات زندگي را با همين تلفن مديريت ميكنم. به بانك تلفن ميزنم و مي گويم كه نمي توانم بروم و بايد قسط ها را كارت به كارت كنم. به مدير ساختمان ، مادربزرگم، دوستانم ، همكاران سابق و خيلي هاي ديگر زنگ ميزنم.
يك زماني ميگفتند دنيا يك روز اينطور ميشود باور نمي كرديم...
* پاشم جمع كنم برم خونه ، بايد حاضر شم برم تو جمع دوست هام.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...