شبي بنيادم از يك بوسه لرزيد...
زني با دسته هاي گل نرگس به سويم آمد. پنجره را پائين دادم.گفت:" به عشق بغل دستي ات بخر." گفتم:" بغل دستي ام كه خوابيده."
صبح جمعه بهزاد پرسيد:" چه ارتباطي بين نرگس و چشم هست؟"
***
ساعت شش از خانه بيرون ميرود. بعد از رفتنش ، نيم ساعت وقت چرت زدن دارم كه هميشه با ديدن خواب هاي هشل هفت سپري ميشود. امروز خواب ديدم كه همين شنبه ، شانزدهم آذر بيدار شده ام و ديده ام كه ساعت از نُه هم گذشته است. من خواب مانده ام و آوا هم خواب مانده بود...مضطرب به هال رفتم و ديدم زني در آشپزخانه دارد خورش كرفس ميپزد و به من ميگويد چيزي نشده...پرستار به او زنگ زده كه نميآيد و او هم به راننده آوا زنگ زده كه آوا نميرود و دارد با يك پيراهن زرد و موهاي لخت و پيكر باريك و لبخند صبورانه اي كه ميشود پكيج زن مطلوب بهزاد ؛ خورش كرفس ميپزد.
بهزاد هم انگار از ميانه مسير اداره به خانه برگشته و روي كاناپه دراز كشيده و دارد زني كه خواب نمانده و همه چيز را مديريت كرده و ساعت نه صبح، نهارش را آماده كرده و باريك و بلند با پيراهن زردش در آشپزخانه ميخرامد ، با عشق مينگرد.
زن هم دارد گربه را درست جلوش چشمان حيرت زده زن ژوليده اي كه شنبه صبح خواب ميماند و شلي شكم تكه پاره اش را با خودش اين طرف و آن طرف ميبرد و موهايش را هرگز سشوار نميكِشد ، ميكُشد.
يك قدم از زن توي خوابم جلوترم.....او هنوز نميداند كه بهزاد خورش كرفس دوست ندارد.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...