بين من و پدرش دراز كشيده بود. يك سويش پدري بود كه مثل هميشه چشم ها و دهان و بيني اش را در بالش فرو كرده بود و داشت مي‌خوابيد و هر چند دقيقه از شنيدن شيرين زباني‌هاي دخترك ، صداي لبخند خفه اي از زير بالشش مي‌آمد.

يك سويش ولي ، مادري بود كه قلبش را يكي دو روز پيش سر بُريده بودند. همان لحظه اي كه صورت سفيد و لطيف دخترش دستخوش يك حادثه احمقانه شد. زخم البته سطحي بود و درد نداشت. مادر ولي ، دردش خيلي عميق بود...خيلي عميق تر از لايه " درم" پوست كه دكتر گفته بود زود ترميم مي‌شود.

مادر ، جايي درون وجودش هنوز مي‌سوخت. جايي ، در اعماق قلب ، كه هيچ دارو و هيچ طبيبي نمي‌توانست و نمي‌تواند درمانش كند. درد همه اش از " مادر بودن" بود . خسته مي‌شود گاهي از مادر بودن.نه از مسئوليت‌هايش ، نه فقط از مسئوليت‌هايش...از اينهمه ترس ، واهمه و دلشوره. كسي در وجودش رخت مي‌شست. در  عمق وجود مادري كه دخترش ، يك زخم سطحي برداشته بود. در عمق وجود من.

با انگشت هايم صورت استخواني و رنگ پريده اش را نوازش كردم و گفتم:" ماماني ، تو رو خدا زودي خوب بشه صورتت..من ديگه طاقت ندارم..."

با همه معصوميت كودكي اش جواب داد:" ديگه خوب شده ...غصه نخور...اينقدر نترس...بابا پيشت هست."