سرزمین خیس من
دیشب با ماشین تا آغوش دریا رفتیم , آنقدر نزدیکش شدیم که صدای نفس هایش را میشد شنید. بچه ها خواب بودند. بهزاد گفت:" شیشه را پائین بکش صدای موج ها را بشنوی."
دیروز ظهر تا جایی که میشد بالا رفتیم. از میان پیچ و تاب کوه ها بالا رفتیم ...جایی که همه شهرها را میشد از آن بالا دید. مه بود. باران بود و یک کافه نقلی درست مثل همه رویاهایم. درخت های زرد و نارنجی زیر پای مان بود .
بچه ها میخندند.
باران و دریا و شهر نازنینم را چقدر دوست دارم. به من جان بخشیده و هر بار که میآیم دوباره زنده ام میکند. روز رفتن که میرسد , غمگین میشود از رفتنم. هر بار می گویم " زود میآیم" و زود هم میروم واقعا.
دیروز به بهزاد گفتم:" اگر با کسی ازدواج می کردم که شمال را دوست نداشت باید چه می کردم؟"
بعدتر فکر کردم با کسی ازدواج کرده ام که خیلی از چیزهایی که دوست دارم را دوست ندارد. ولی اتفاقی نیافتاده . شاید بی شمال هم بشود زندگی کرد.... من نمیتوانم ولی. بی این دریا و بی این باران و بی ماهی روبروی دریا و بی کباب میان کوه ها نمیتوانم. خودش هم میداند این را.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...