از یک دلتنگی بی پایان
قبول ندارم. آخرین بار پدرم را پانزدهم دی ماه دیده بودم و صدای همیشه گرفته اش را نوزدهم دی ماه برای آخرین بار شنیدم.
چطور می شود که آدم حالش بهتر شود؟
صبح نحس یکشنبه نحس بیست و یکم دی ماه نحس این سال نحس که فهمیدم یکی دو ساعتی از نفس نکشیدن بابا می گذرد ، شش روز بود ندیده بودمش...حالا پانزده روز شده...هر روز که جلوتر بروم البته که دلتنگ تر خواهم شد. فردا می شود شانزده روز و عید که بشود ، از آخرین دیدار مان بیش از دو ماه خواهد گذشت.
آن وقت چطور باور کنم که دلتنگی کمتر می شود. دلتنگی برای مردی که می خندید و سنتور می نواخت.
دختر خوبی بودم برایش و دوستش داشتم . ولی بابا خیلی بیشتر از لیاقت من و خیلی بیشتر از آنچه من دوستش داشتم ، دوستم داشت...طبیعی هم بود. دخترکان من که اینطور دیوانه دار می پرستم شان ؛ یک روز می رسد که بودن در کنار یک پسر غریبه را به ماندن در کنار من برخواهند گزید. گریزی نیست...عشقی که بهشان می دهم را مثل تابش خوشرنگی از نور ، به قلب دیگری باز خواهند تاباند.
آنچه درمانی ندارد ؛ دلتنگی است...و شاید حرف های نگفته است... " دوستت دارم" هایی که باید می گفتم ، با اینکه نیازی به گفتنش نبود...من اما باید می گفتم.
بابا جون ، دوستت داشتم و دارم...عاشقانه...با همه وجود. دلتنگی ام را چاره ای نیست ولی.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...