شمرده تر بگو با من...
تحمل چهارمین شب بی حضور موثر را نداشتم...وقتی دیر می آید انگار نیامده. پدر عشق هم بسوزد کلا.
تاریک بود همه جا و سرد. گفتم درد دل دارم. گفت درد دل کن...گفتم " درد دل کردن" با " درد دل داشتن" فرق می کند...دردهایی که در دلم بود چیزهایی نبود که بشود در تاریکی زمزمه اش کرد. دلم درد داشت...درد سنگینی روی دلم سنگینی می کرد و می کند هنوز. گفت باید سیگار بکشم.
به سال نود و سه لعنتی فکر کردم ، حال حرف زدن نداشتم. هنوز هم ندارم. صبح ها و عصر ها به فرمان دست می کشم ...به صندلی که رویش نشسته ام فکر می کنم...صندلی که بابا هشت سال روی آن می نشسته است. چقدر انگشت هایش این فرمان را لمس کرده بوده لابد.چقدر ماشین بابا را سوار شدن خوب است. دلم اصلا نمی گیرد. آرام می شوم. در داشبورد را لابد هزار بار باز کرده ، ترمز دستی را کشیده ، پاهایش روی این پدال ها بوده یک زمانی...چقدر خوب و آرامش بخش است.
هر روز صبح و هر روز عصر ، موسیقی هایی که دوست داشت گوش می کنم..اشک می ریزم و وقتی در ماشین را می بندم می بینم که چقدر آرام تر شده ام.
سال بدی داشتم...سال خیلی بدی داشتم...مجموعه ای از چندش آور ترین رنج ها بر من گذشته. یادآوری شان هم حالم را به هم می زند. گفتن شان هم.
هر روز وقتی از آزادگان جنوب به خروجی جاده کرج در سمت راستم می پیچم نگاهی به ادامه مسیری می اندازم که به بابا می رسد...من ولی هرگز به او نخواهم رسید.
* گل های ارغوانی ات چقدر خوب است شیدا...چه خوب شد که این هفت هشت تا قورباغه پا به جهان گذاشتند سی و اندی سال قبل.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...