ای نهیب غم ، آتشم نزن!
1- از زیر سقف پارکینگ که بیرون آمدم و سقف آسمان بالای سرم پدیدار شد ، نم نم باران به شیشه های ماشین می زد. دکمه را زدم. شروع به خواندن کرد: " عشق ، زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه...عشق...یعنی تموم زندگیت تو آتیشه ...عشق..."
2- چه خوب با اینکه بالاهای شهر نیستیم ؛ کوه ها اینقدر به ما نزدیک هستند...کافی است دستم را بعد از نوازش جوانه های شویدی که در تراس کاشته ام کمی به بالا کش بدهم...
3- پرسید شوهرت خوبه؟ باهات همدردی میکنه؟...گفتم :" اوکیه !" معادل فارسی برایش نداریم خوب. برای حالتی از تردید ، برای چیزی که مطلوب نیست ولی نمی تواند بهتر از این باشد...پیچیده است.
4- دوازده روز است به مزار بابا سر نزده ام...هر جمعه یک نفر زنگ می زند که های ، نمی دانی این اتوبان چقدر شلوغ است...امروز صبح در خیالم ازش عذر می خواستم ، بعد دیدم اینقدر نزدیک است که حتی لازم نیست بلند بلند حرف بزنم...به قول کودکی های مان توی دلم حرف می زدم...دیدم همانجاست خوب. توی دلم...توی دلم بود...
5- باید دوباره با طبیعت دوست شوم...اینطوری نمی شود.
6- خوب آتش نزن دیگه نهیب غم...دست از سر کچل ما بردار بالام جان.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...