شیدا ، می شود من هم لیلای خانه خودم باشم؟؟
روزهای اول که از آمدن به خانه روشن و دلبازم ذوق زده بودم ، دور و بری ها معتقد بودند بعد از یک مدت همه چیز عادی می شود..پنجره های بزگ فراوان...تراسی که از آن می شد برج بلند شهر را دید...کوه های شمال غرب...مسیر زیبای نور چراغ ها روی دامنه ها...و درختان کاج حاشیه بلواری که روی کوه ساخته اند.
ولی هیچ کدام عادی نشد. یعنی من از آن دسته آدم ها هستم که ظاهرا نه غم و نه شادی برایم عادی نمی شوند! نکند آن نقطه مربوط به فراموشی و روتین شدن در مغزم به طور مادرزاد فعال نشده باشد؟؟
برای من همه چیز همیشه تازه است! خانه روشن ...دسته گل مریم خوشبوی روی میز گوشه پذیرایی ... موهای سیاه و صاف کسی که دوستش دارم...غم از دست دادن پدر...و عشق !
هیچ چیز تکراری و عادی نمی شود...همیشه در تلاطم ملغمه ای از شادی ها و دردهای تازه هستم.
اندوه ، همینطور تر و تازه خودش را بزک دوزک کرده و ظاهرا دارد از خودش سلفی می گیرد وسط ماجراهای من. رگه های آفتاب که از پنجره ها می پرند روی میز نهارخوری ، همان جریان شادی من می شوند. شادی و غم ، زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند در خانه ام...
گلدان پیچک کنار میز تلویزیون را چقدر دوست دارم...کله پیرمرد گچی کنارش که یک عمر است نشسته کنار تلویزیون ما و قلیان می کشد ؛ چند وقتی است شکسته ! اگر وروجک ها زیادی بدوبدو کنند ، کله اش می افتد روی سینه اش...کاناپه نرم شاتوتی رنگ؛ جای آرمیدن کسی است...کس دیگری جرات ندارد به قلمرو آقا نزدیک شود.
مبل های پذیرایی درست مثل فنجان های پر از شیرکاکائوی داغ ؛ گوشه و کنار نشسته اند منتظر آدم ها که بیایند و آرامش را از وجودشان بنوشند.صدای گوشنواز رقص انگشتان آوا روی کلاویه های پیانو را می شود از روی مبل ها شنید. بابای خوش قیافه ام ، کراوات زده از کنار نوت ها ، آوا را با لبخند تشویق می کند.
سازدهنی بابا توی بوفه است..یکی از سنتورهایش هم به من می رسد حتما ...
اتاق بچه ها همیشه شلوغ است...شلوغ و پر از رنگ های گرم...زرد و نارنجی و قرمز و سبز.
وسط آشپزخانه ، روی فرش ...جلوی در تراس ، دو نفر می نشینند و حرف می زنند و چایی می نوشند. نشستن روی زمین و نگاه کردن به گلدان پر از ریحان من ؛ بهترین خلوت عاشقانه شان است.
خانه ام جای خوبی است...جای خیلی خوبی است...خصوصا وقتی در باز می شود و تو وارد می شوی.
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...