وقتی برای اولین بار پا به حیاط نقلی اش گذاشتم، باغچه ها پر بود از رز های صورتی و سفید و برگ های پهن و سبز کدو حلوایی. نهال ها همه شان کوتاه تر از آن بودند که بشود اسم درخت روی شان گذاشت و دل به سایه شان داد.ولی انتهای مسیر کوتاهی که از دروازه به پله ها می رسید ،درست در دو گوشه انتهایی دو باغچه روبروی هم ، دو نهال بید مجنون بود. تا دیدم شان فکر کردم اینها یک سال دیگر سایه می اندازند و شاید چند سال دیگر شاخه هاشان در آسمان به هم برسد و چه طاق سبز زیبایی بشود ازشان ساخت.

نهال سمت راستی حالا که کمتر از یک سال شده از آن روز؛ زنی شده با زلف های سبز ...شاداب...همان طور که باید باشد.از همان زن ها که باید باشیم. خودش سبز...سایه اش هم سبز.سایه می کند روی بوته نسترن زیر پایش.شاید چون آبگیر حیاط درست از زیر پایش میگذرد...یعنی من هزار بار این حیاط را شسته ام و هزار بار جریان آب خنک از همه راهروها و درز ها گذشته و درست رسیده به زیر پای بید نازنین سمت راست.
ولی بید سمت چپ...یک اندازه بودند روز اول که دیدم شان...نمیدانم ریشه های زمخت فلفل های تند جانش را گرفت یا شاید ریشه درخت عرعر بهش رسید ...شاید آنقدر که باید نوازشش نکردیم...شاید آنطور که باید آب نخورده..برگ های ریزش شروع به خشک شدن کرد و ساقه اش زبر و سیاه شد....باغبان میگفت شاید از اول بیمار بوده...به قلمه جواب نداده لابد.
ولی باور نکردم. نهال هم مثل آدم است...جایش که خوب باشد از همان نقطه پیوند جان میگیرد و دوباره متولد میشود.از همان نقطه پیوند.
گفتیم ریشه را با احتیاط بیرون بیاورد ...بردیم در باغچه کناری...دوباره کاشتیم...نوازشش کردیم...آب دادیم...هرس کردیم...باز  هم جان نگرفت.
باغبان گفته بود سرمایه گذاری بیهوده نکنید. این بید...اگر بید شود بید زیبایی نخواهد شد.
حالا دیگر بید مجنون سمت چپ هر کار هم بکنند جان نمیگیرد. مُرده اصلا...ریشه اش را کندیم و دور انداختیم.
زن موسبز شنگول تر شده.حالا خودش سوگلی درختهاست..سالها باید بگذرد تا کاج ها و گردوها و شلیل ها و سیب ها و زردآلوها به او برسند.
بید مجنون درست مثل آدمیزاد است.دیر که به دادش برسی ...وقتی که از دست رفته باشد، وقتی که ریشه اش از باغچه ات کَنده شود...دیگر بر نمیگردد. زنده نمیشود.حالا هر چقدر جابه جایش کنند و آب به پایش بریزند و شاخه هایش را نوازش کنند.دیگر فایده نمی کند