روبرویم پنجره عجیبی بود. چهار ردیف و چهار ستون ...درست مثل جدول.جدولی که همه خانه هایش شیشه است. صدای پیانو زدن آوا در اتاق کوچک پیچیده بود و نوا ، مثل همیشه مات و مبهوت نگاه شان می کرد.

می نواخت و می خواند..." تا که چشمات هم میاد ، دو ستاره کم میاد..."

من آسمان را نگاه می کردم...سه تا بودند ...با چنان سرعتی پرواز می کردند که واقعا نمی شد حدس زد چه هستند...بگذریم که نهایتا از دنیای پرندگان جز کبوتر و کلاغ و گنجشک و عقاب ، پرنده دیگری نمی شناسم.

پرستو بودند شاید. سردر گم ..آشفته...شاید یکی داشت به خودش می گفت :" من اینجا چه کار می کنم؟ وسط این پشت بام های سیمان زده خاکستری؟"...میشد فهمید جای شان را گم کرده بودند ؛ جایی که باید باشند را لابد گم کرده بودند که آنطور سرگردان پر می زدند...بی آرامش..پرنده های آرام درست مثل دوچرخه سواری های دوران کودکی مان ، بعد از کمی بال زدن ...بال ها را باز می کنند و می گذارند باد و همان سرعت اولیه با خود ببردشان.. این سه تا ولی مدام پر می زدند. دست و پا می زدند در باتلاق آسمان. این آسمان با همه کبودی و بلندی اش برای شان آسمان نبود.

غرق در پرنده ها بودم که پرسید:" به نظرتان چرا این گلدان دارد خشک می شود؟"

( همیشه همینطور است. کاملا بی مقدمه حرف می زند. گمانم از اثرات اروپا بودن باشد. خیلی خارجی طور و بی تعارف)

گفتم این برگ ها که سبز سبزند...

گفت گلهایش بی حال شده اند. گفتم نمی دانم . ولی شنیده ام گل خیلی ناز دارد. جایش عوض شود ممکن است قهر کند ..ولی سبز و زیباست.

گفت: واقعا زیباست؟

گفتم : خیلی زیباست.

آوا می نواخت ...." تو بیا تا دلم نکرده فریاد..."

دوباره بی مقدمه ، کاملا بی مقدمه، پرسید : " از زندگی تان راضی هستید؟ من همیشه فکر می کنم شما فیت ترین زوجی هستید که می شناسم"

خندیدم...چه باید می گفتم. مرد تقریبا 40 ساله مجرد سرخوشی که همه تجربه هایش از زندگی دوران تاهل پیش رویش هستند چه می خواهد بشنود بعد از شنیدن چنین سوالی؟ البته که می خواست بشنود " بله ...ما خیلی خوبیم. ازدواج هم خیلی خوب است. سلام می رساند...ملالی نیست جز دوری یک قهقهه بلند... "

ولی من خندیدم...باز هم خندیدم.

و یک لحظه بعد قطره اشکی لغزید روی گونه ام. پرستوها هنوز به سامان نرسیده بودند.