مجموعه ای از جنگ های سرد بین من و دشمنان فرضی ام در جریان است...سال های سال است که این جریان ستیزه آمیز در زندگی من جاری شده است. جنگ هایی که در آن نه نیزه ای پرتاب شده و نه سپری ساخته می شود.

روبروی من تعداد زیادی آدم همخون منتظرند اولین تیر از فلاخن من شلیک شود. من ولی ، گوشه ای پشت سنگر خودم پنهان شده ام...سنگر من خالی است. می دانم که نمی دانند پشت این سنگر یک زن تنهاست. آنها در خیال باطل شان یه گردان مرد جنگی تناور پشت این خاکریزها پنهان شده و دندانش را برای دریدن تیز کرده است.

این است که می ترسند پرشان به پر من بگیرد...من هم می ترسم پرم به پرشان بگیرد...چون من خوب می دانم که چه بی رحمانه تنهایم و چقدر بی پناهم در مقابل شان.

نمی دانم چطور تاب آورده ام ...خودم هم نمی دانم.تاکتیک های جنگ واقعی را نمی شناسم.تا امروز که با حقه " من خیلی قوی هستم و همه وجودم در حصار فولادین پیچیده شده است" پیش آمده ام...آنها نمی دانند که بال من چقدر پروانه ای و شکننده است و خوشبختانه اینجا را هم نمی خوانند.

ولی یک چیز را خوب می دانم...اینکه یک روز از زندگی تنها و تاریک خودم پشت این خاکریز خسته می شوم...از نوشیدن چکه چکه های آب باقیمانده در قمقمه ام خسته می شوم....آن روز حتما بدون آنکه بترسم ، تیر و کمانم را بر می دارم و به سمت شان یورش می برم. آن وقت یا به خیال اینکه سربازهای من پشت سرم خواهند آمد پا به فرار می گذارند و می توانم بالاخره چشمه را پیدا کنم یا آماج تیرهای شان می شوم و خونم را می ریزند...هر چه باشد از این دوزخ خاکی و خشکی که در آن هستم بهتر است.

کسی چه می داند ، شاید پشت سنگر آنها هم یک مشت بزدل بی سلاح یک عمر است از زور انفعال نمی توانند که بروند و گورشان را گم کنند.