گفتم فایده اش چیست؟ گفت امنیت...خوب به دور و برم نگاه می کنم. یک دیوار ، سست شده و آن دیگری بدجور نم کشیده است. هر چند روز یکی از سنگ های خوش رنگ و لعاب نما می افتد توی حیاط و صدای شکستن وحشتناکش مرا از خواب می پراند.

سقف چکه می کند.نمی شود به اعتبار این سقفِ پر از شکاف از این زمستان گذشت..شیشه پنجره ها ترک خورده و به اشارتی می ریزد.

از کدام امنیت حرف می زند نمی دانم. شاید منظورش این است که "لااقل مردم فکر می کنند در خانه هستی"..."نمی شود پای برهنه در سوز و سرما توی خیابان ها راه رفت که"...هرچه هم بگویم خیابان بارانی برای من امن تر است باز حرف خودش را می زند. او یک عمر جرات نکرده که مشت بکوبد و شیشه های پنجره را بشکند و فرار کند. می ترسد یکی دیگر برود و باران و سرما به مذاقش خوش بیاید.کلا از همه چیز می ترسد. از یک چیزهایی می ترسد که من ازشان خنده ام می گیرد .

ولی من می دانم که می توانم دستم را روی زانو بگذارم و بلند شوم ، خودم را بتکانم و شروع کنم به وصله پینه کردن گوشه گوشه خانه ناامن...شیشه ها را عوض کنم و روی شیشه های جدید "ها" کنم و دستمال بکشم...

خیس و خندان از زیر باران به خانه باز خواهم گشت. به خانه امن خودم...خانه ای که سقفش محکم است و دیوارهایش استوار. که پایه هایش در آب نیست و شیشه هایش ترک ندارد.