آفتاب که در آسمان باشد همه چیز آرام است.با اینکه دود فراوان اصلا نمی گذارد خورشید را یک دل سیر ببینیم.

غروب دلگیر نمی شود..غروب های پاییز برای مادری که دو تا بچه مدرسه ای دارد فرصتی برای دلگیر شدن باقی نمی گذارد.تنش های زیاد برای جمع کردن اتاق ها...عصرانه دادن...درس پرسیدن...تشویق و تنبیه برای تمرین های موسیقی...حمام کردن شان...شام درست کردن...پر و خالی کردن های مدام دستگاه های مختلف کمک رسان در خانه... با همه اینها وقتی برای دلتنگ شدن نمی ماند.

ساعت 9 که میشود یک نبرد کوتاه اما نفس گیر برای مسواک زدن و خوابیدن رخ می دهد...آوا اصرار دارد شبها کتاب بخواند تا لحظه ای که با تشر چراغ را خاموش کنم. نوا اصرار دارد که خواهرش با صدای بلند کتاب بخواند و هر چقدر هم با ژست تین ایجری برایش توضیح می دهد که " کتاب آدم ده ساله مناسب سن آدم پنج ساله نیست!!!!" به خرجش نمی رود.

تا اینجای کار همه چیز آرام سپری می شود. روز و عصر و غروب و مراسم شب...

ولی امان از اواخر شب...وقتی که سریال های آبکی تمام می شوند و چشمم از خواندن خسته شده و می سوزد ، چراغ ها که خاموش می شود همه آن هیولاهای ترسناک کودکی دوباره از از در و دیوار سر می کشند و از هر درز و سوراخی یک صدای عجیب و ترسناک می آید.

سایه های پشت پنجره هولناک می شوند و تاریکی وهم آلود اراده می کند مرا ببلعد..

زیر پتو می روم ولی نفسم می گیرد. درست مثل روزهای کودکی از بستن چشمهایم بیشتر می ترسم. وقتی چشم هایم را می بندم تصاویر ترسناک تر می شوند. یا گرم می شود یا سرد...ماهیچه های پایم درد می گیرد...قلبم به طپش میفتد..دست چپ نبض دار می شود.همه دردها به یکباره سراغ مرا می گیرند.موهایم گردنم را آزار می دهند و زنجیر طلایی انگار می خواهد خفه ام کند.انگشترم تنگ می شود.گرم می شود، تشنه می شوم ...سرد می شود ، لحاف سنگین را می کشم روی خودم و باز یک چیز دیگر..

بلند می شوم...در خانه راه می روم..گاهی با هدفون موزیک گوش می کنم...اغلب اشک میریزم و ترکیب لعنتی شوری اشک هایم با کرم دور چشم ، چشمهایم را می سوزاند و تنهایی و ترس محکم مرا در آغوش خود می فشارد.

 این تنهایی و ترس تمام نمی شود که نمی شود که نمی شود...