برای خودم....فقط....
اين متن رو درست ٢ سال پيش د رچنين روزي توی دفتر خاطراتم نوشتم.اون موقع وبلاگ نداشتم واگرنه حتما توی وبلاگم می نوشتم.ولی خوب حالا فرصت هست تا به بهانه سالگرد تولد آوا توی وبلاگم بذارمش....چه روزي و چه شبي.....:
"الان كه مي نويسم در واقع ١٥ ارديبهشت ٨٥ نيست...١٦ ارديبهشت ٨٥ است...چون ساعت ١٢:١٠ دقيقه نيمه شب است.امشب احساسم اينقدر متفاوت از تمام روزهاي زندگي ام است كه اصلا نمي دونم چطور توصيفش كنم؟
فردا صبح ساعت ٨ دختر كوچولوي من پا به اين دنيا مي گذارد و من براي اولين بار صورت مثل ماهش رو مي بينم.اينقدر مشتاقم كه هر چه زودتر چهره كوچولويش را ببينم كه حد و حسابي نداره.خدا كند اين ساعتهاي آخر هرچه زودتر بگذرد .راستش مي ترسم.خيلي از عمل جراحي ميترسم.البته خوشحال هم هستم.اصلا نميدونم.خدايا كمكم كن تا فردا به راحتي بگذرد و دختر من زودتر سالم و سرحال به دنيا بيايد.خدايا كمكم كن كه امشب بيشتر از هر شبي در زندگي ام به تو احتياج دارم.
براي دخترم آوا:
دختر كوچولوي معصومي كه قرار است فردا براي نخستين بار پا بر كره خاكي ما بگذارد و از جهان بي كران آسمانها و معنويات به جهان جسم و ماديات وارد شود هنوز نمي داند كه در اين دنيا چقدر سياهي هست... چقدر بدي هست.... چقدر نفرت هست..... چقدر جنگ هست..... چقدر بي عدالتي هست....نمي داند كه انسانهاي بدخواه و بد طينت در گوشه و كنار زمين پراكنده اند تا زندگي را بر غنچه هاي سفيدي چون او تلخ كنند...نمي داند سرما هست....سياهي زمستان است...تاريكي شبها هست.....
ولي ......
حتما ميداند هر بهار هزاران درخت شكوفه ميكنند و هزاران پرنده با پرهاي رنگارنگ بر شاخه هاي آنها آواز مي خوانند ...مي داند در هر زمستان گرماي بودن او در كنار ما سرما را از خاطر مي زدايد و فقط برف بازي را در يادمان زنده مي كند....مي داند شبها براي ما( براي هر سه ما) نه به معناي تاريكي بلكه آرامشي است دلپذير و سكوتي است بي نظير در آغوش او .....
مي داند با عشق تمام قله ها را تسخير ميكند ...دل سنگدلان را نرم ميكند ...مي داند با مهر , ذات بدطينتها را هم مي توان همچون آينه صاف كرد.حتما ميداند كه دنيا با همه سختي ها و تلخي ها , در كنار آدمهايي كه دوستشان داريم ...دركنار طبيعت....در كنار موسيقي و در كنار تمام احساسات لطيف بسيار زيباست....."
ساعت ۱۲:۱۰شب-۱۶/۲/۸۵

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...