رو سقف این اتاقه یه عالمه ستاره.....می خوایم تولدت رو جشن بگیریم دوباره....
آوا-۱۶ اردیبهشت ۸۵-بیمارستان بانک ملی ایران

چیزی که می خوام بنویسم رو مدتها قبل از اينكه تو پا به اين دنيا بگذاري نوشته ام....مدتها قبل از اينكه حتي بدانم وجود داري.....و امروز به بهانه ميلاد خوشرنگ توست كه آن را برايت به يادگار ميگذارم و براي آنان كه دوستت دارند و دوست دارند كودكان را:
"اي وجود كوچكي كه در قعر تنم آرميده اي, نهفته در ذره ذره وجودم.....فرشته كوچولوي من كه دستهايت در انتظار گرفتن و پاهايت در انتظار رفتن است....عزيزكم كه لبهاي قشنگ تو مي خواهد كه صدايم كند و گوشهاي من .....آه....گوشهاي من كه تشنه شنيدن صداي توست... حالا تو گل زنده اي هستي كه در انتظار روئيدنش هستم.....من سبزي چمن را آماده روئيدنت مي كنم...گلبرگهاي خوابت را از خاك سرد بيرون مي كشم و ساقه كوچكت را نوازش ميكنم و ريشه ات را در قلبم مي كارم.آنگاه از سينه هايم لبريزت مي كنم....اي غنچه نشكفته من ! تا بشكفي در بهار زندگي ات و لبخند زيبايت روشني لحظه هاي من باشد. تمام قلبم را پر از عشق به تو كرده ام...فقط تو و بي قرار به انتظار لحظه اي هستم كه مرا بخواهي...فقط تو....مرا مي خواهي .....براي بودن در كنارم اشك مي ريزي ...براي اينكه در آغوشم باشي ناله مي كني فرياد ميزني...چه كسي در دنيا جز تو برايم اينگونه بوده است؟تو مرا مي خواهي زيرا كه شيره زندگيت در من است و صداي قلب من است كه تو را آرام ميكند و صداي نفسهاي كودكانه توست كه مرا زنده نگه مي دارد از دردهاي بي پايان.....
نمي دانم چند روز سرد و چند شب تاريك و چند هفته ديگر و چند غروب تلخ و چند ماه سخت ديگر مي آيي ؟ نمي دانم زاييده بهار سرسبزي يا مثل من در تابستان گرم مي رويي! دلم مي خواهد هرچه زودتر بيايي ...بعد من تو را روي بالشي از پر قوي سفيد مي خوابانم و به موهاي نازكت دست مي كشم ...دستهايت را مي گيرم و آه .....چقدر مي خواهم لحظه اي را كه با انگشتهاي كوچولويت انگشتم را مي فشاري و من غرق شادي مي شوم.....غرق شادي....
به شكمت دست ميكشم و تو مي خندي و صداي قه قه تو تا دوردستها مي رود....تا قصر سياه غم....آه صداي خنده ات عزيزكم ! قصر غم را ويران ميكند....ويران.....
و دستهايت را به هم ميكوبي و پاهاي كوچكي را كه با فشار به بيرون پرتاب مي كني و چشمهاي سياهي كه من را مي پايند تا از تيررس آنها دور نشوم.....
واي كه دنيا پر است از زيبايي ....از زيبايي....مگر غنچه اي در حال شكفتن از لبهاي تو در حاليكه براي يك لبخند مي شكفد زيباتر است ؟ مگر دريايي آبي تر از تن تو هست و شبهايي سياه تر از چشمهايت؟
واي واي آن لحظه اي را مي سازم كه "مامان" از حفره كوچك دهانت بيرون مي جهد ....آه كه من بي شك در هفت آسمانم و تو دوباره صدايم ميزني : مامان....... من نمي شنوم ....من بر بال ابرها نشسته ام ...هرگز كسي با نامي زيباتر از اين مرا نخوانده است....بگو و مستم كن از اين شراب ناب كه از زبانت بيرون مي آيد.....
در رويايم روزي را مي بينم كه آهسته مي كوشي پاهايت را كوه استواري كني بر زمين... با اين پاهاي ضعيف و كوچولو تا كجا مي تواني كجا مي خواهي بروي عزيزكم ... آنهم با اين شتاب ....
با همان پاهاي كوچك با همان شتاب با دستهايي كه مثل بال پرندگان باز شده اند و همان خنده كه لثه هاي صورتي ات از لا به لاي آن پيداست به سوي من مي آيي ...با همان شتاب....
حالا ديگه زبان باز مي كني و واژه ها را يكي يكي مي بلعي و همچون مرواريد هاي غلطان در لحظه هاي من مي لغزاني ...من همه را جمع مي كنم...همه اين گنجينه پربها را....
اميد من! آرزوي من! اي شادي لحظه هايم....لباس سفيدي به تنت ميكنم ...به شانه هايت ...به سينه هايت دست ميكشم ...دستهاي نرمت را در دستانم مي گيرم و به لبانم نزديك مي كنم ..مو هاي لطيفت را نوازش مي كنم ....آنقدر كه در هوا بجنبد مثل شاخه هاي بيد..... صورت نازنينت را مي بويم و مي بوسم و آن وقت تو را راهي مي كنم تا بياموزي....بياموزي نوشتن را ...تا تو هم در شبي سرشار از غمهاي زمان در پائيزي سرد در اتاقكي تاريك مثل من براي كودكي بنويسي كه خواهد آمد و نور خواهد پاشيد به زندگيت.....
اينك اينقدر بزرگ شده اي كه براي ديدن صورت مهربان و روشنت بايد سرم را بالا بگيرم ...گويي به آسمانها مي روي.... پاهايت مثل كوههاي پر صلابت در زمين فرو رفته اند و دستهايت مثل شاخه هاي درختي به اين سو و آن سو ميروند و من به ياد روزهايي مي افتم كه انتظارت را مي كشيدم....
حالا وقت آن فرارسيده كه قلبي كه به من پيوسته است از من بگذرد ....رشته را پاره كند و به سوي دلي ديگر بشتابد...با همان شتاب كه در آغاز راه رفتن داشتي به سويش مي روي ....مي خواهي سرشارش كني از عشق ....از مهر...من چشمهايم را مي بندم و تورا مي بينم كه عاشقانه در برش رفته اي و با لطفي وصف ناپذير در زماني بي پايان و با عشقي پر وسعت لبها را بر لبهايش گذاشته اي و دستهايت را كه حالا خيلي بزرگند به گردنش آويخته اي.....برايش شاخه اي گل رز ببر ...گل رز سفيد ...من مي دانم در قلبش چه هياهويي مي شود......
آوا-۱۶ اردیبهشت ۸۶-در کنار مامان و بابا و کیک تولدش

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...