می می نی ! حالا تمیزترینی ....
1-قصه گفتن به سبک آوا:
میمونه یشته (رفته) به پارک خوبی با مامانش .....چرا آشگال می ریزی ؟ حسنی حموم نیشته (نرفته)...موهاشو شونه نکرده....آب خورده.....شیمو سوار ماشین شده لالندیگی (رانندگی) کرده..........تموم شد......
2- یک عالمه فکر توی ذهنم وول میخوره ....از جاهای مختلف.....از این که آقای 19 از هفته بعد دیگه جمعه ها خونه نیست.... از اینکه پنج شنبه که قراره عکس یادگاری امسالمون رو بگیریم چه لباسی برای آوا بپوشونم....از اینکه این برنج جدید که خریدم چطوری از آب در میاد....از اینکه کی حوصله داره صندلی بچینه و بعدش جمع کنه ....پنج شنبه چه روزیه.....از الان خسته ام ....برای 35 نفر غذا پختن و میوه چیدن و شربت آوردن....سخته؟ از اینکه قبل از اینکه قسطها رو بدم رفتم گوشواره خریدم.....این از همه اش بدتره....
3- چند تا از بچه های شرکت به حقوق جدید اعتراض کردند جواب: اگه جایی پیدا کردید بیشتر بهتون حقوق بده معطل نکنید!!!!! جای من بودید چه میکردید؟؟؟
4- آوا مهدکودکش رو اصلا دوست نداره و نمیره!!! من هم دلم نمیاد زورش کنم .....باید چکار کنم.....مهد کودک خوب با یه فضای بازی ....بدون ساعت خواب .....بدون حضور "سمبوسه" در لیست نهارها و " حلوا ارده" در لیست صبحانه......
5-خستگی رو توی چهره ات هر روز می بینم و مهر و عشق .....بدون این دو تا خانوم پرخرجی که دور و برت رو گرفتند راحت تر نبودی؟ نه پیراهن طلایی .....نه جشن تولد...نه گوشواره با مینای سیاه .....
دوستت دارم فقط همین.....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...