برای هر کس پیش میاد که یهو دلش واسه یه چیزایی تنگ بشه ....واسه روزهای دانشجویی...دوستای دبیرستان...دوران نامزدی...ولی امروز بی هیچ بهانه ای دل من برای روزهای دوری تنگ شد که موقع خودش خیلی هم شاد نبود....ولی حالا دلم براشون تنگ شده....واسه هفت سالگی ....واسه اون روزهایی که کلاس اول بودم و بعد از مدرسه میرفتم کوی دانشگاه....پیش بابا بزرگم....واسه آقای روغنی(همکار بابابزرگم) که هر وقت ازش میپرسیدم: "بابا جونی کجاست؟" جواب میداد: " توی لباسش" چقدر به نظرم بامزه بود این جواب....دلم واسه روزهایی تنگ شد که با خواهرم دعوا میکردیم سر اینکه کی آلمینیوم روی شیشه های شیر رو برداره تا اون چربی خامه بسته روی شیر رو بخوره؟ دلم تنگ شد واسه روزهایی که لیوان کتابی تازه اومده بود و من و خواهرم لیوانهای بادبزنی زردی که با پلاستیک کهنه قدیمها میساختند رو انداختیم توی سطل آشغال مدرسه توی یه زنگ تفریح پر از شرورت...و چه ساده بودیم که فکر میکردیم اگه هر دوتامون بگیم که لیوانامون رو گم کردیم مامان نمیفهمه! دلم تنگ شد واسه اونهمه التماسی که برای خریدن مانتو کردم ...همه میگفتند زوده!حالا حالا ها باید مانتو بپوشی  فعلا از این چند سالی استفاده کن.... دلم تنگ شده واسه اون بچه گربه ای که آوردیم توی تراس طبقه هشتم و چقدر خونه رو تمیز کردیم...من و خواهرم...تا مامان از دیدن کلی کیسه خالی مرغ و گوشت که ما داده بودیم گربه بخوره عصبانی نشه.... دلم تنگ شد واسه روزهایی که بابا می اومد و در اتاقمون رو می بست و میگفت تا اتاق رو مثل عروسک( از تمیزی) نکردید بیرون نیایید...ما هم همیشه به این حرفش میخندیدیم....به اینکه به هندنونه میگه "هندوانه" میخندیدیم ...خواهرم میگفت:لابد بابا دوست داره به صابون هم بگه "صابان" (بر وزن نون که درستش نان هست) ....دلم تنگ شده واسه اون روز سرد سرد که مادر در حال خونه تکانی بود و ما برای دیدن ماهی های قرمز عید سوار سرویس نشدیم و عرض خیابان جلال آل احمد رو که اون موقع پل عابر نداشت  رو طی کردیم و همدیگر رو توی میدون قزل قلعه گم کردیم!!! اسم خواهر کوچولوی کلاس اولیم توی میدون شلوغ بلند خونده شد تا مثل پرروها بدون هیچ نشانه ای از ترس بیاد و من با مقنعه طوسیم اشکام رو پاک کنم و با خودم بگم اگه مرده بود بابا من رو میکشت! ولی من فقط ۹ سالم بود.... دلم تنگه و خیلی تنگ برای اون روزهایی که هر دو هفته یکبار میرفتیم شمال ...تا به مادر بزرگ همیشه مریض و خسته ام سر بزنیم....همیشه بهم میگفت من اون روزی که بابات اسباب و اثاثیه اش رو جمع کرد تا بیاد تهران زندگی کنه مردم!!! دلم تنگه واسه پیکانهای سفید...راستی چرا اون سالها بابام همیشه پیکان داشت؟همیشه سفید....همیشه....همیشه کارلوکس...دلم تنگه واسه اینکه توی جاده سرد وبارون زده و نمناک من وانت ها رو بشمارم و خواهر رنوها رو...راستی اون روزها به جز پیکان که سوارش میشدیم و رنو و وانت که میشمردیمشون و کامیون که ازش میترسیدیم ماشین دیگه ای هم بود؟ دلم تنگه واسه اینکه دایی ها م تخته نرد بازی کنند و هر کدوم از ما ( من و خواهرم) طرف یکی رو بگیریم و تشویقش کنیم....دلم تنگه واسه گریه کردن واسه عروسی عمه ام...فکر میکردم یکی اومده و دیگه نمیذاره ما ببینیمش....دلم تنگه واسه خواهری که رفیق همه لحظه های کودکی منه....کودکی پر از صداهای بمباران و پر از دویدن توی پارکینگ ...دلم تنگه واسه مادری که همیشه نبود... واسه مادر بزرگی که خونه اش پر از پودر رختشویی انبار شده سالهای جنگ بود و کیفش پر از آب نبات و قلبش پر از صبوری از اونهمه سختی....