روزی که خواستند به عقد پسر عمه اش در بیارندش فقط ۱۱ سالش بوده...در حالیکه توی کوچه لیله بازی میکرده شاید با سوزش تند نیشگون مادر روی بازوش سر سفره عقد نشسته....تا ۱۵ سالگی حامله نمیشه....کم کم پچ پچ ها شروع شده...بالاخره یه دختر ریزه میزه سبزه مومشکی...خودش میگه باباش براش مثل خدا بوده....بلند بالا و قوی و پرهیبت....هنوز چند ماهی از تولد دخترک نگذشته بود که سرطان خون امان پدر رو می بره.... خودش میگه ۱۶ سالگی خیلی زود بود واسه بی پدر شدن... دو تا دختر دیگه پشت سر هم اومدند.اون روزها تنها بود و غریب ...ریشه میزد ....قیچی میکرد....چله میانداخت....از روی نقشه دونه به دونه رج به رج....هزار رنگ رو با غمهاش میامیخت....قالی میبافت....بافت و بافت و شانه زد قالی ها رو و موهای دخترکان سبزه روی لاغری که دورش میخرامیدند....با شوهری که تا ۲۵ سال بعد اون رو توی خونه محبوس کرده بود  نمیذاشت هیچ جا بره  حتی خونه مادرش....هر تابستون سه تا بچه قدو نیم قد رو از جاده های داغ از تهران تا قم تا کاشان تا نطنز تا روستاش میرفت و زردآلوهای باغ رو جمع میکرد و روی پشت بوم خشک میکرد واسه شب یلدا....میگه شوهرش یه قطره آب میریخته روی خاک کویر و زیر آفتاب تموز و میگفته تا این خشک نشده برو از رودخونه آب بیار!پاییزها انارچینی .....زمستونها زیر کرسی توی خونه ....توی همین رفتن و اومدنها دختر کوچیکه توی یک شب غریب و سخت از دست میره...میگه شب بیدار بوده تا صبح ولی یک دم چشم هم گذاشته و وقتی باز کرده بچه ۲۰ ماهه اش از فرط بیماری دیگه نفس نکشیده....نمیدونه کجا خاکش کردند....فامیلهاش بد میدونستند دختر بچه که میمیره جاش معلوم باشه... کم کم صدای فامیلش در میاد....شوهرش عاشق دختراش بود....شبها واسه اینکه مسخره اش نکنند تک و تنها میرفت توی خیابون و واسه دخترش اشک میریخت...ولی بقیه ولش نمیکردند....میرن مشهد .......از امام رضا میخواد بهش پسر بده ...قول میده که هرچی پسر داشت توی اسمش "رضا" بذاره....سال بعد یک پسر....بهترین سالهای زندگی اش بود..."محمد رضا" چند سال بعدش "علی رضا" .....تمام این سالها با فقر گذشت ....مغازه شوهرش آتش گرفت....شریکش سهمشو خواست....قالی میبافت....سخت بهش گذشته بود همه جوونیاش....حالا سی سالش بود....با بچه آخری که عزیز و دردونه اش بود....آخه تازه فارغ از همه سختی ها بود...سواد نداشت...میگه قالی میبافتم تا نصفه شب تا بچه هام درس بخونند بلند بلند تا خوابشون نگیره....وقتی خواسته پسرش رو دبیرستان البرز ببره پول نداشته...تنها کاری که ازش بر میاومد این بود که بشینه و به اونها اطمینان بده که پسرش بهترین شاگرد مدرسه میشه...میگه یک هفته از صبح تا عصر نشستم پشت در اتاق مدیر....ولی این آخری خوش به حالش شده بود درس نمیخوند ...شیطنت میکرد...آخه عزیز دردونه مادر بود....خیلی دوستش داشت ...سه تای اولی رو میفرسته دانشگاه ....سالهای بی خیالی ...سالهای شادی...سالهای مهمونی های پشت سر هم...سالهای خونه خریدن....

سالها میگذره .....بیشتر از بیست سال ...همه بچه ها سر خونه و زنگیشون غرق توی روزمرگی اند.... غرق در رزومرگی که برای اون فقط غصه به همراه داره و تا نیمه شب بیدار دعا خوندن....دختر اولش پیر شده از دست شوهری بهانه گیر....دومی بعد از ده سال هنوز بچه نتونسته بیاره...بعد از اینهمه دوا و دکتر...   "علی رضا" ی دردونه اش ولی همه اش ناله داره از سردردهای عجیب و غریب...همه بهش میگن از بس عصبی میشه...از بس لوس شده...تحمل سختی نداره....ته تغاری....سردرد و سر درد.....تازه سی سالش شده....سرگیجه....حمله های عصبی....چشماش تار میشه....رگهاش میزنه بیرون....شبها بیداره...خوابش نمیبره....روزها سرگردان...کارش رو مدام عوض میکنه...به زنش شک داره...چرا همه چی داره به هم میریزه....یه روز غمآلود پاییزی بستری میشه...ام اس....قطعی شده....اگه حمله عود کنه نیمه راست بدنش برای مدتی فلج میشه....رانندگی هم دیگه نمیتونه بکنه....دکترها کار خودش رو(حسابداری) براش قدغن کردند....به مغزش فشار میاد...زنش حوصله مریض داری نداره...بچه ها هم که سر و صدا دارند ...میگن خونه زنده جای آدم مریض نیست...مادر اما....همیشه مادره....ولی این مرض موذی آروم آروم شیره جون پسر عزیز دردونه اش رو میگیره...جلوی چشمهای خسته و خیسش پسری که فقط سی و پنج سالشه توان خوندن و نوشتن رو از دست میده....خودش حتی برای خریدن داروهاش سواد نداره...آمپول زدن یاد میگیره توی شصت سالگی ....تا ساعت ۲ صبح توی مطب میشینه.....شبها توی راهروهای بیمارستان میخوابه تا صبح...روزهای خوش اونقدر ندیده حتی که یادش کنه....پسرش حواس  و حافظه اش رو کم کم از دست میده...جز یک مادر چه کسی توان این رو داره که در یک ساعت به یک سئوال ده بار جواب بده.... به جز یک مادر  چه کسی بی اختیاری یک مرد سی و چند ساله رو بی هیچ زجری تمیز میکنه....جز یک مادر چه کسی میتونه کنارش بایسته و به نمازخوندنش گوش بده تا اشتباه نخونه....هر روز ساعتها باهاش حرف بزنه...هنوز در حیرتم که با کسی که هیچ نمیداند از وقایع روزگار چه حرفی میتوان زد؟ ولی بی بی پیر قصه من خسته نمی شود از لقمه گرفتن تا امروز....فقط زمانی کاری از دستان پیر و پینه بسته اش بر نمیآید که پسری با ۹۰ کیلو وزن غش کرده...چگونه بلندش کند...گفتیم چرا میخواستی بلندش کنی ؟ میذاشتی کف خیابان بخوابه تا آب بریزی روی صورتش...."زمین از آفتاب داغ بود....پشتش میسوخت اگه بلندش نمیکردم...."در جواب این چه توان گفت...روزی هزار بار میپرسه یعنی خوب میشه....شوهرش میگه:"اگه خدا بخواد همه چیز ممکنه...خوب کردن این پسر که براش چیزی نیست....."

با تمام سادگی که در یک مادربزرگ ممکنه وجود داشته باشه میگه وقتی چهره هراسان پسرش رو میبینه که به دنبالش از این اتاق به اون اتاق لنگان لنگان قدم برمیداره یاد صورت بره هایی میافته که قدیمها از مادر جدا میردنشون تا به قتلگاه برن...

خدایا جز آنکه معجزه ای از دستان توانای تو بیرون آید آنچه در این لحظات پر از غم نیمه شب از تو می خواهم شکیبایی برای مادربزرگم است.......