بی بی پیر قصه من.....
سالها میگذره .....بیشتر از بیست سال ...همه بچه ها سر خونه و زنگیشون غرق توی روزمرگی اند.... غرق در رزومرگی که برای اون فقط غصه به همراه داره و تا نیمه شب بیدار دعا خوندن....دختر اولش پیر شده از دست شوهری بهانه گیر....دومی بعد از ده سال هنوز بچه نتونسته بیاره...بعد از اینهمه دوا و دکتر... "علی رضا" ی دردونه اش ولی همه اش ناله داره از سردردهای عجیب و غریب...همه بهش میگن از بس عصبی میشه...از بس لوس شده...تحمل سختی نداره....ته تغاری....سردرد و سر درد.....تازه سی سالش شده....سرگیجه....حمله های عصبی....چشماش تار میشه....رگهاش میزنه بیرون....شبها بیداره...خوابش نمیبره....روزها سرگردان...کارش رو مدام عوض میکنه...به زنش شک داره...چرا همه چی داره به هم میریزه....یه روز غمآلود پاییزی بستری میشه...ام اس....قطعی شده....اگه حمله عود کنه نیمه راست بدنش برای مدتی فلج میشه....رانندگی هم دیگه نمیتونه بکنه....دکترها کار خودش رو(حسابداری) براش قدغن کردند....به مغزش فشار میاد...زنش حوصله مریض داری نداره...بچه ها هم که سر و صدا دارند ...میگن خونه زنده جای آدم مریض نیست...مادر اما....همیشه مادره....ولی این مرض موذی آروم آروم شیره جون پسر عزیز دردونه اش رو میگیره...جلوی چشمهای خسته و خیسش پسری که فقط سی و پنج سالشه توان خوندن و نوشتن رو از دست میده....خودش حتی برای خریدن داروهاش سواد نداره...آمپول زدن یاد میگیره توی شصت سالگی ....تا ساعت ۲ صبح توی مطب میشینه.....شبها توی راهروهای بیمارستان میخوابه تا صبح...روزهای خوش اونقدر ندیده حتی که یادش کنه....پسرش حواس و حافظه اش رو کم کم از دست میده...جز یک مادر چه کسی توان این رو داره که در یک ساعت به یک سئوال ده بار جواب بده.... به جز یک مادر چه کسی بی اختیاری یک مرد سی و چند ساله رو بی هیچ زجری تمیز میکنه....جز یک مادر چه کسی میتونه کنارش بایسته و به نمازخوندنش گوش بده تا اشتباه نخونه....هر روز ساعتها باهاش حرف بزنه...هنوز در حیرتم که با کسی که هیچ نمیداند از وقایع روزگار چه حرفی میتوان زد؟ ولی بی بی پیر قصه من خسته نمی شود از لقمه گرفتن تا امروز....فقط زمانی کاری از دستان پیر و پینه بسته اش بر نمیآید که پسری با ۹۰ کیلو وزن غش کرده...چگونه بلندش کند...گفتیم چرا میخواستی بلندش کنی ؟ میذاشتی کف خیابان بخوابه تا آب بریزی روی صورتش...."زمین از آفتاب داغ بود....پشتش میسوخت اگه بلندش نمیکردم...."در جواب این چه توان گفت...روزی هزار بار میپرسه یعنی خوب میشه....شوهرش میگه:"اگه خدا بخواد همه چیز ممکنه...خوب کردن این پسر که براش چیزی نیست....."
با تمام سادگی که در یک مادربزرگ ممکنه وجود داشته باشه میگه وقتی چهره هراسان پسرش رو میبینه که به دنبالش از این اتاق به اون اتاق لنگان لنگان قدم برمیداره یاد صورت بره هایی میافته که قدیمها از مادر جدا میردنشون تا به قتلگاه برن...
خدایا جز آنکه معجزه ای از دستان توانای تو بیرون آید آنچه در این لحظات پر از غم نیمه شب از تو می خواهم شکیبایی برای مادربزرگم است.......
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...