وقتی ۷ یا ۸ سالم بود فکر میکردم چرا باید وقتی ظهرها میرم خونه سرایدار باید بیاد در رو باز کنه و با خواهرم تنها باشیم و منتظر تا پدربزرگم بیاد و غذامون رو گرم کنه و بدوبدو برگرده سرکارش!چرا ما نباید مثل بقیه وقتی میرسیم خونه برای مادرمون از کارهایی که تو مدرسه انجام دادیم وراجی کنیم و پلوی تازه دم کشیده بخوریم و ساکت باشیم تا خواب قیلوله مادرمون؟ ما باید تنها میموندیم تا ساعت ۷ شب تا مادرمون خسته از سوار شدن صد تا اتوبوس بالاخره بیاد خونه و یه چیزی درست کنه و زود بخوابه تا فردا صبح....حتی خبری از دیکته گفتن هم نبود توی اون روزها....اون موقع حسم به مادرم مثل یه آدم دور از من بود که کار رو بیشتر از من دوست داره.....بزرگتر که شدم حسم به مادرم کم کم فرق کرد ...حالا دیگه فکر میکردم یه شهید در راه زندگیه که مجبوره سه تا بچه رو ول کنه و بره سرکار...خستگی ها و غرغر هاش اما برام توجیهی نداشت....این که حوصله مهمونی و مهمون رو زیاد نداره ...وقت سفر نداره...وقت نداره با من باشه عذابم میداد.وقتی ۱۴ یا ۱۵ ساله بودم مثل بقیه دخترها باهاش میجنگیدم.به نظرم همه لباسهایی که میپوشید از مد افتاده بود.موسیقی که دوست داشت و بقیه چیزا کهنه بود.چقدر اختلاف بود بین دنیاهای ما....به سن دانشگاه که رسیدم تنها همدم واقعی ام بود.هر چیزی رو بهش میگفتم و گاهی با افتخار به بقیه دوستام میگفتم که چقدر با مادرم راحتم....با حفظ همه حرمتها با هم دوست بودیم.اون همه روزهای تنهایی کودکی ما رو از هم دور نکرده بود.با غمش غمگین بودم و با شادیش شاد.نامزد که کردم بدترین آدم دنیا شده بود تو نظرم....حالا ولی میفهمم که غصه اون جوریش میکرد. دعوا میکردیم.حتما طاقت نداشته که ببینه یکی هست که خیلی بیشتر از اون دوستش دارم.یک نفر که فقط چند ماهه اومده....من هم الان دیوونه میشم اگه آوا یکی رو توی چند ماه علشقانه دوست داشته باشه و من ...یه کناری واسه خریدن جهیزیه پول کنار بذارم....تو تمام این سالها با سادگی یک کودک فکر میکردم مادرم زنی بی سیاسته که از شوهر داری و بچه داری هیچ نمیدونه.آخه اون نه وبلاگ خانوم شین رو دیده .....نه کتاب کلیدهای رفتار با بچه ها رو خونده...نه سایت نی نی به به رو سرزده و نه جایی خاطرات زایمان رو دیده....ساده لوحانه مینشستم و تمام کارهای مادرم رو لیست میکردم و تصمیم جدی داشتم که اون ها رو هیچ وقت انجام ندم! من میبایست انسان متفاوتی باشم.از نظرم اون نه یه مادر موفق بود و نه یه همسر موفق .....من میبایست جور دیگه ای همسرداری میکردم .باید بیشتر به خودم میرسیدم. من نه از نسل اون که از یه نسل جدیدم که توی عصر اطلاعات زندگی میکنه .......همه این افکار هر روز و هر روز توی ذهنم کمرنگ تر شد تا حالا......
مامان همیشه خسته من! امروز من دیگه میدونم که تو یه فرشته ای .مثل همه مادرها...مثل من ...من هم یه مادرم آخه...حالا میدونم که هرگز اون همه شکیبایی تو در مواجهه با مشکلات زمونه را پیدا نخواهم کرد.حالا میدونم هیچ وقت نمیتونم مثل تو با سه تا بچه از جنسهایی تا این حد متفاوت برخورد کنم.نمیتونم بفهمم بچه توی سن بلوغ یعنی چه؟ من همه این سایتها رو میخونم .کتاب های بچه داری و روانشناسی هم میخونم ولی از صبوری تو در برخورد با بچه ها تعجب میکنم.حالا بر خلاف همه افکار و آرزوهام تو یه الگویی برام که هرگز بهش نمیرسم.نمی فهمم چطوری به تنهایی سه تا بچه رو بزرگ کردی؟چطوری وقتی فقط ۳ یا ۴ ساعت خونه بودی خونه رو مدیریت میکردی؟خرید...دکتر...واکسن....سینما...پارک...سفر .... حالا میبینم من با یه بچه و کار کمتر از تو خیلی عقب ترم ...نسلها و نسلها از تو عقب ترم.عقب تر از اونی هستم که در مقابل بی حوصلگی ها و بهانه جویی ها ی مردونه طاقت بیارم. عقب تر ازاونی هستم که در مقابل بی تفاوتی های کودکانه دخترم صبوری کنم و هیچ کدوم از این کتابها و سایتها و دوستها وقتی که درمونده ام به دادم نمیرسند .توی لحظه هایی که خسته ام از همه خستگی ها فقط تویی که با یک جمله یا حتی سکوت و گوش دادنت بهم آرامش میدی ....وقتی امروز پیچیدم توی کوچه و ماشینت رو دیدمو فهمیدم که اومدی شاد شدم درست مثل اندک روزهای کودکی ام که وقتی از مدرسه برمیگشتم و کفشات رو پشت در میدیدم میفهمیدم یه اتفاق باعث شده زود بیای خونه.....