نمیدونم این روزها چی شده که وبلاگم یادم رفته!یه کم باهاش قهرم یا از گشنگی روزه گرفتن بی حال شدم؟ یه همکاری دارم که میگه ماه رمضون هر کاری بکنی عبادته حتی روزه خواری.....

آخر هفته رفتیم شمال ...پنج شنبه ساعت ۳ بعد از ظهر راه افتادیم.فکر میکردیم ۳ یا ۴ ساعته به متل قو میرسیم.امان از دل غافل که ما ۴۵ کیلومتر مسیر رو اشتباهی رفتیم و مجبور شدیم ۴۵ کیلومتر برگردیم سر جای اول....برای همین هم ساعت ۱۰ شب رسیدیم پیش خانواده همسر گرامی و فرداش ساعت ۴ بعد از ظهر هم راه افتادیم به سمت تهران.خاله ۱۹ که از کانادا اومده بود همراه ما بود و میگفت وقتی رفته توی استخر شهرک شنا کنه دو تا خانوم رو دیده که کنار هم داشتند شنا میکردند و گرم گفتگو بودند.یکیشون گفته:"مردا ۹۹ درصدشون بد هستند و اون یک درصد باقی مانده که خوب هستند خل هستند!!!!!!!!!!!" نکته جالبی که به ذهن خاله خانوم اومده بود این بود که میگفت این جوری خاله زنک بازی دیگه ندیده بودم که زنه همین طوری که کرال میرفت حاضر نبود کله اش رو زیر آب ببره و همینطوری به خاله زنک بازی و پشت سر این مردهای نامرد حرف زدن ادامه میداد!

(ببخشید یه موضوع غیر مربوط.همین الان ۱۹ داره ماهواره نگاه میکنه.صداش میاد:

آقای گزارشگر:"آقا شما به چه نوع موسیقی علاقه دارید؟"

یک همشهری بسیار جالب:"موسیقی پاپ"

آقای گزارشگر:" از کدوم خواننده ها بیشتر؟"

همشهری عزیز ما:" بیشتر شجریان!"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(برنامه طنز نبود ها کاملا جدی و کارشناسی موسیقی"

 

 

 

تو راه برگشت از شمال آوا یه جایی چند تا گاو دیده بود و حسابی عاشقشون شده بود:

آوا:"من از این گاوها میخوام ببرم خونه مون!"

مامان بزرگش:"آخه نمیشه مامان! اینها گنده اند! توی خونه شما جا نمیشن که..."

آوا بعد از چند دقیقه فکر کردن:"خوب پس موش ببریم خونه مون!موش که گنده نیست ...جا میشه تو خونه ما...."

یه خبر جدید از آوا خانوم اینکه بالاخره از شر بچه بغل کردن و یا غرغرش رو تحمل کردن در صندلی راحت شدم و آوا یک هفته است عقب رو صندلی میشینه و کمر بند رو میبنده.

راستی امروز چهارمین سالگرد عروسیمون بود....چهار سال پیش....خیلی هم زود نگذشته.چقدر ماجرا توی این سالها اتفاق افتاده.خوب و بد.... 

یه خبر دیگه این که رفتم موهام رو مش کردم...اون هم سبز !!!!!!!!!! انگار کله ام رو کردند تو جلبک!واسه تنوع خوبه.دیگه حالم داشت از کله سیاه به هم میخورد.

۴ سال پیش وقتی داشتم میرفتم خونه خودم برای همیشه و خونه پدری رو برای همیشه ترک میکردم دیدم مامانم برام یه نامه نوشته و آخرین شبی که اونجا میخوابیدم بهم داد تا بخونم.اینجا مینویسمش :

"گل نشکفته من!                                                                                                                  بیا امشب تا صبح ستاره هایمان را بشماریم با مهرنوش و امیرپویان.                                               خورشید شتابان در راه است .در را میکوبد و تو را میبرد تا فردا شب ستاره هایت را از نو بچینی....        ما بی تو من میشود .من بی تو میشوم و اتو از نو ما میسازی.بیا امشب با ابرها شکلی بسازیم از نوزادیت .چقدر زیبا و معصوم بودی و مرا همیشه یاد است.بیا شکلی از بازی های تو و مهرنوش بسازیم و اعتراض همسایه ها و خنده من بر حماقت آنها.بیا با ابرها شکلی از خاله بازیت بسازیم و انتظارت بر عقربه زمان تا آمدن مامان از سرکار.                                                                                           بیا شکلی بسازیم از تولد امیرپویان و انتظار من بر شیشه های باران زده تا رسیدن تو و مهرنوش.....     تو فردا شب ستاره هایت را می چینی و از نو ما میسازی .زندگی همیشه هست ...بی من...بی تو...بی ما....بازی های کودکانه بزرگ میشوند و ایثار و استقامت تمنا میکنند.تو روز کوه وار می ایستی ...رود وار می جویی و مثل دریا ایثار میکنی و شب.....آرام....ستاره هایت را میشماری...."