نمی خوام بگم خودم هم نمی دونم چرا اینقدر بین نوشته هام فاصله میافته! مشکل بزرگی که دارم اینه که از خودسانسوری حسابی دل چرکینم! آدم ناراضی نیستم در کل ...ولی دلم نمی خواد فقط بیام بنویسم آی بچه ام این رو گفت و این رو نگفت ....دلم نمیخواد وقتی از دست شوهرم دلخورم با کلی سانسور و بعد از کلی تمدد اعصاب بیام اینجا به در بگم دیوار بشنوه....دلم نمی خواد بنویسم عاشق همه آدمهای دور و برم هستم....دلم میخواد وقتی بغض گلوم رو گرفته بیام بنویسم....دلم میخواد هر وقت دلم خواست بیام بنویسم از دست شوهرم اینقدر عصبانی ام که می تونم الان خفه اش کنم! ولی نمیتونم....چون آدرس اینجا رو بلده! نمی تونم بگم حالم از بعضی ادا و اصولهای مدیرام بهم میخوره...چون دو تا از همکارام هم آدرس اینجا رو دارند....نمی تونم حتی وقتی از فک و فامیل شوهرم گلگی دارم بیام بنویسم.....پس اینجا به چه درد میخوره! نوشتم خاطرات تلخ و شیرین چیزیه که خیلی ها بهش عادت دارند از جمله خود من! یک کیسه دفتر های رنگ و وارنگ از سال ۷۲ (۱۱ سالگی) دارم تا حالا...همه غمهای من بی هیچ سانسوری اونجا هست...هزاران بار توش نوشتم از مامانم بدم میاد....دیگه بابام رو دوست ندارم....همخونه ام چی گفت و هر وقت از فامیلهای شوهرم دلخور بودم کلی بد و بیراه به اونها برای خودم بلغور کردم....وقتی میخونمشون می خندم البته به خودم ....ولی وقتی یادم میاد که همون نوشتنه گوشه یه اتاق دخترونه یا توی خونه ام وقتی صدای خر و پف شوهری که باهاش قهری تو سرت پیچیده  چقدر دلم رو واکرده.....چقدر ارومم کرده ...براشون ارزش قائلم...ولی وبلاگی که اینهمه دوستش دارم حتی جذبم نمیکنه ارشیوش رو مرور کنم....دلیلش واضحه....خوندن خاطرات من اینجا چه چیزی رو در من زنده میکنه؟ هیچ چیز؟ نه غم....نه عصبانیت و نه حتی شادی....وبلاگ "آوای زندگی" تو رفیق غصه هام نیستی.... وقتی حسابی سر حالم....وقتی دارم آیس پک میخورم....وقتی خونه ام مرتبه....شامم رو درست کردم...بچه ام رو خوابوندم.....ابروهام رو برداشتم...حموم رفتم ....و هیچ کار عقب مونده ای ندارم و شادتر از اون هستم که بخوام یه گوشه کز کنم و اشک بریزم....میای سراغم!این فرق تو با دفتر خاطراتمه که اکثر کاغذهاش مچاله مچاله از اشکهاییه که موقع نوشتم ریختم.....ترانه هایی که موقع نوشتم به ذهنم اومده...از معین...از هایده....مهستی....ولی با همه این حرفا دوستت دارم .فقط غصه نخور اگه به گوشت رسید برات یه هوو آوردم! باید یک "دفترچه ممنوع" داشته باشم....که بتونم توش بنویسم چقدر غم دارم و از چه کسی....چقدر شادم ...با  کی شادم؟