خونه ای که ما توش زندگی میکنیم یکی از خونه های قدیمی کوچه ای است که پشتش یه زمین بزرگ سالهاست که شده میانبر بچه مدرسه هایی که ظهرها خسته و بی حوصله بر اساس قضیه حمار  پستی و بلندیهاشو طی میکنند تا از پیاده روی کنارش راه نروند. وقتی دبیرستانی بودم هر وقت دلم میگرفت میرفتم توی تراس خونه مادربزرگم( که ما الان تو همون ساختمون زندگی میکنیم) و زل میزدم به اون زمین بایر و خشک و بی انتها.... بعد تر ها یهو نمیدونم یه روز خورشید از کجا طلوع کرده بود یا شهرداری منطقه 5 خوابنمایی جادویی چیزی شده بود که بالاخره بعد از 25 سال اومدند و کل این زمین چند هزار متری رو درختکاری کردند....مادربزرگم میگه: "از روزی که این درختها نهال بودند صداشون رو هم میشنوم...باهام حرف میزنند" ...من دیگه نرفتم توی اون تراس تا بغضم رو (با نگاه کردن به اون کویر کوچولو که حالا دیگه برای خودش باغی شده بود) بترکونم...ولی مادربزرگم میگه که هروقت دلش میگرفته میرفته توی تراس و نسیم مهربونی که از درختها می اومده حالش رو جا می آورده....سهم من که از اون درختها شده بود قدم زدن با آوا ( تو روزهای تابستون) و دیدن صحنه سفید درختهای کاج پنبه پوش تو زمستون....تا اینکه یکی دو ماه پیش دور تا دور اون باغ رو دیوار سیمانی کشیدند ....از شکل غم آلوده درختها معلوم بود که آینده شادی در انتظارشون نیست....تا اینکه دیروز چند تا لودر مثل تانکهایی که به قلب یه شهر بی پناه حمله میکنند هجوم بردند توی زمین و تمام درختهای کاج سبزش رو از ریشه در اوردند....نمیدونم با اون همه درخت چی کار قراره بکنند ولی میدونم که با اون زمین چه میکنند.لابد یه مجتمع غول پیکر و قد بلند توش میسازند که چشم رو آزار میده...مادر بزرگم میگفت: "تمام مدت با آوا تو تراس داشتیم درختهایی که یکی یکی می افتادند و می دیدیم و اشک میریختم ....از خودم میپرسیدم: یعنی مال دنیا اینقدر ارزش داره؟"

حیف که دیگه جایی واسه شکستن بغضم ندارم ...مادر بزرگم هم نداره...آوا هم جایی نداره که بره روی چمنهاش غلت بزنه...حیف....